پابند استیل پروانه انگشتر استیل lovely انگشتر استیل ورساچ دستبند استیل پروانه
آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
تاریخ ارسال : ۳۰ آبان, ۱۳۹۳  ,  نویسنده : 

ghamangiz AloneBoy.com  خیلی غم انگیزه

اینکه گوشی نداره و کاپشن گرم تنش نیست چیزی نیست
اینکه صندلی رو سهم خودش نمیدونه خیلی غم انگیزه…

موضوع : شعر و دل نوشته
تاریخ ارسال : ۳۰ آبان, ۱۳۹۳  ,  نویسنده : 

همه ما را تنگ هم چپانده بودند داخل کامیون زوار در رفتهای که هر وقت از دست اندازی رد میشد، چهارستون انداماش وا میرفت و ساعتی بعد تخته بندها جمع و جور میشدن دور ما، یله می شدیم و همدیگر را میچسبیدیم که پرت نشویم. انگار داخل دهان جانوری بودیم که فک‌هایش مدام باز و بسته می شد ولی حوصله جویدن و بلعیدن نداشت. آفتاب تمام آسمان را گرفته بود. دور خود میچرخید. نفس میکشید و نفس پس میداد و آتش میریخت و مدام میزد تو سرِ ما…
همه له له میزدیم. دهان‌ها نیمه باز بود و همدیگر را نگاه میکردیم. کسی کسی را نمی شناخت. هم سن و سال هم نبودیم. روبروی من پسر چهارده سالهای نشسته بود. بغل دست من پیرمردی که از شدت خستگی دندانهای عاریه‌اش را درآورده بود و گرفته بود کف دستش و مرد چهل سالهای سرش را گذاشته بود روی زانوانش و حسابی خودش را گره زده بود. همه گره خورده بودند. همه زخم و زیلی بودند. بیشتر از شصت نفر بودیم. همه ژنده پوش و خاک آلود و تنها چند نفری از ما کفش به پا داشتند. همه ساکت بودیم. تشنه بودیم و گرسنه بودیم. کامیون از پیچ هر جادهای که رد میشد گرد و خاک فراوانی به راه میانداخت و هر کس سرفهای میکرد تکه کلوخی به بیرون پرتاب میکرد.
چند ساعتی رفتیم و بعد کامیون ایستاد. ما را پیاده کردند. در سایه سار دیوار خرابهای لمیدیم. از گوشه ناپیدایی چند پیرمرد پیدا شدند که هر کدام سطلی به دست داشتند. به تک تک ما کاسه آبی دادند و بعد برای ما غذا آوردند. شوربای تلخی با یک تکه نان که همه را با ولع بلعیدم. دوباره آب آوردند. آب دومی بسیار چسبید. تکیه داده بودیم به دیوار. خواب و خمیازه پنجول به صورت ما میکشید که ناظم پیدایش شد. مردی بود قد بلند، تکیده و استخوانی. فک پایینش زیاده از حد درشت بود و لب پاییناش لب بالایش را پوشانده بود. چند بار بالا و پایین رفت. نه که پلک‌هایش آویزان بود معلوم نبود که متوجه چه کسی است. بعد با صدای بلند دستور داد که همه بلند بشویم و ما همه بلند شدیم و صف بستیم. راه افتادیم و از درگاه درهم ریختهای وارد خرابهای شدیم.

موضوع : داستان جالب, داستان پند آموز, داستان کوتاه
تاریخ ارسال : ۲۹ آبان, ۱۳۹۳  ,  نویسنده : 

cigar AloneBoy.com  صبح تا شب سیگار

بعد از رفتنت
برای زندگیم برنامه های مرتبی چیدم
شب تا صبح بیدار
صبح تا شب سیگار

موضوع : شعر و دل نوشته
تاریخ ارسال : ۲۸ آبان, ۱۳۹۳  ,  نویسنده : 

Habib AloneBoy.com mohebian آهنگ اشاره حبیب محبیان

آهنگ خاطره انگیز “اشاره” از حبیب محبیان

اسم تو رو نوشتم روی بخار شیشه
نوشتم این زمستون بی تو بهار نمیشه
خالی جات هنوزم رویه نیمکت تو ایوون
وقتی میشستی با من لحظه ها زیر بارون
وقتی میشستی با من لحظه ها زیر بارون
صدای پای بارون رو سنگ فرش خیابون
صدای چیک چیک آب تو کوچه و تو ناودون

موضوع : حبیب محبیان, موزیک
تاریخ ارسال : ۲۸ آبان, ۱۳۹۳  ,  نویسنده : 

morteza%20%5BAloneBoy.com%5D%20pashaei کلیپ مراسم خانه مرتضی پاشایی

کلیپ مراسم خانه مرتضی پاشایی با حضور هنرمندان و پدر و مادر مرتضی پاشایی

تنها ۲۴ ساعت از وداع ابدی مان با مرتضی پاشایی می گذشت که  به خانه پدر و مادر مرتضی پاشایی عزیز رفتیم؛ دست بر قضا با حبیب محبیان خواننده مشهور ایرانی روبرو شدیم که او هم برای دلداری دادن به پدر و مادر تازه داغ دیده ی مرتضی به دیدارشان آمده بود. کلیپ از اولین شبی که مرتضی پاشایی دیگر در خانه و کنار پدر و مادرش نبود را ببینید.

موضوع : مرتضی پاشایی, موزیک
صفحه 1 از 32812345678910...203040...قبلی »