فروشگاه عاشقانه جشنواره زمستانی فروشگاه اینترنتی ارسال رایگان
آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات

چشماشو بست و مثل هر شب انگشتاشو کشید روی دکمه های پیانو . صدای موسیقی فضای کوچیک کافی شاپ رو پر کرد . روحش با صدای آروم و دلنواز موسیقی , موسیقی که خودش خلق می کرد اوج می گرفت . مثه یه آدم عاشق , یه دیوونه , همه وجودش توی نت های موسیقی خلاصه می شد . هیچ کس اونو نمی دید . همه , همه آدمایی که می اومدن و می رفتن. همه آدمایی که جفت جفت دور میز میشستن و با هم راز و نیاز می کردن فقط براشون شنیدن یه موسیقی مهم بود . از سکوت خوششون نمیومد . اونم می زد . غمناک می زد , شاد می زد , واسه دلش می زد , واسه دلشون می زد . چشمش بسته بود و می زد . صدای موسیقی براش مثه یه دریا بود . بدون انتها , وسیع و آروم . یه لحظه چشاشو باز کرد و در اولین لحظه نگاهش با نگاه یه دختر تلاقی کرد . یه دختر با یه مانتوی سفید که درست روبروش کنار میز نشسته بود . تنها نبود … با یه پسر با موهای بلند و قد کشیده . چشمای دختر عجیب تکونش داد … یه لحظه نت موسیقی از دستش پرید و یادش رفت چی داره می زنه . چشماشو از نگاه دختر دزدید و کشید روی دکمه های پیانو . احساس کرد همه چیش به هم ریخته . دختر داشت می خندید و با پسری که روبروش نشسته بود حرف می زد . سعی کرد به خودش مسلط باشه . یه ملودی شاد رو انتخاب کرد و شروع کرد به زدن . نمی تونست چشاشو ببنده . هر چند لحظه به صورت و چشای دختر نگاه می کرد . سعی کرد قشنگ ترین اجراشو داشته باشه … فقط برای اون . دختر غرق صحبت بود و مدام می خندید . و اون داشت قشنگ ترین آهنگی رو که یاد داشت برای اون می زد . یه لحظه چشاشو بست و سعی کرد دوباره خودش باشه ولی نتونست . چشاشو که باز کرد دختر نبود . یه لحظه مکث کرد و از جاش بلند شد و دور و برو نگاه کرد . ولی اثری از دختر نبود . نشست , غمگین ترین آهنگی رو که یاد داشت کشید روی دکمه های پیانو . چشماشو بست و سعی کرد همه چیزو فراموش کنه . … شب بعد همون ساعت وقتی که داشت جای خالی دختر رو نگاه می کرد دوباره اونو دید . با همون مانتوی سفید با همون پسر . هردوشون نشستن پشت همون میز و مثل شب قبل با هم گفتن و خندیدن . و اون برای دختر قشنگ ترین آهنگشو , مثل شب قبل با تموم وجود زد . احساس می کرد چقدر موسیقی با وجود اون دختر براش لذت بخشه . چقدر آرامش بخشه . اون هیچ چی نمی خواست .. فقط دوس داشت برای گوشای اون دختر انگشتای کشیده شو روی پیانو بکشه . دیگه نمی تونست چشماشو ببنده . به دختر نگاه می کرد و با تموم احساسش فضای کافی شاپ رو با صدای موسیقی پر می کرد . شب های متوالی همین طور گذشت . هر روز سعی می کرد یه ملودی تازه یاد بگیره و شب اونو برای اون بزنه . ولی دختر هیچ وقت حتی بهش نگاه هم نمی کرد . ولی این براش مهم نبود . از شادی دختر لذت می برد . و بدترین شباش شبای نیومدن اون بود . اصلا شوقی برای زدن نداشت و فقط بدون انگیزه انگشتاشو روی دکمه ها فشار می داد و توی خودش فرو می رفت. سه شب بود که اون نیومده بود . سه شب تلخ و سرد . و شب چهارم که دختر با همون پسراومد … احساس کرد دوباره زنده شده . دوباره نت های موسیقی از دلش به نوک انگشتاش پر می کشید و صدای موسیقی با قطره های اشکش مخلوط میشد . اون شب دختر غمگین بود . پسربا صدای بلند حرف می زد و دختر آروم اشک می ریخت . سعی کرد یه موسیقی آروم بزنه … دل توی دلش نبود . دوست داشت از جاش بلند شه و با انگشتاش اشکای دخترو از صورتش پاک کنه . ولی تموم این نیازشو توی موسیقی که می زد خلاصه می کرد . نمی تونست گریه دختر رو ببینه . چشماشو بست و غمگین ترین آهنگشوبه خاطر اشک های دختر نواخت . … همه چیشو از دست داده بود . زندگیش و فکرش و ذکرش تو چشمای دختری که نمی شناخت خلاصه شده بود . یه جور بغض بسته سخت یه نوع احساسی که نمی شناخت یه حس زیر پوستی داغتنشو می سوزوند . قرار نبود که عاشق بشه … عاشق کسی که نمی شناخت . ولی شده بود … بدجورم شده بود . احساس گناه می کرد . ولی چاره ای هم نداشت … هر شب مثل شب قبل مثل شب اول … فقط برای اون می زد . … یک ماه ازش بی خبر بود . یک ماه که براش یک سال گذشت . هیچ چی بدون اون براش معنی نداشت . چشماش روی همون میز و صندلی همیشه خالی دنبال نگاه دختر می گشت . و صدای موسیقی بدون اون براش عذاب آور بود . ضعیف شده بود … با پوست صورت کشیده و چشمای گود افتاده … آرزوش فقط یه بار دیگه دیدن اون دختر بود . یه بار نه … برای همیشه . اون شب … بعد از یه ماه … وقتی که داشت بازم با چشمای بسته و نمناکش با انگشتاش به پیانو جون می داد دختر با همون پسراز در اومد تو . نتونست ازجاش بلند نشه . بلند شد و لبخندی از عمق دلش نشست روی لباش . بغضش داشت می شکست و تموم سعیشو می کرد که خودشو نگه داره . دلش می خواست داد بزنه … تو کجایی آخه . دوباره نشست و سعی کرد توی سلولای بهم ریخته مغزش نت های شاد و پر انرژی رو جمع کنه و فقط برای ورود اون و برای خود اون بزنه . و شروع کرد . دختر و پسرهمون جای همیشگی نشستن . و دختر مثل همیشه حتی یه نگاه خشک و خالی هم بهش نکرد . نگاهش از روی صورت دختر لغزید روی انگشتای اون و درخشش یک حلقه زرد چشمشو زد . یه لحظه انگشتاش بی حرکت موند و دلش از توی سینه اش لغزید پایین . چند لحظه سکوت توجه همه رو به اون جلب کرد و خودشو زیر نگاه سنگین آدمای دور و برش حس کرد . سعی کرد دوباره تمرکز کنه و دوباره انگشتاشو به حرکت انداخت . سرشو که آورد بالا نگاهش با نگاه دختر تلاقی کرد . – ببخشید اگه میشه یه آهنگ شاد بزنید … به خاطر ازدواج من و سامان …. امکان داره ؟ صداش در نمی اومد . آب دهنشو قورت داد و تموم انرژیشو مصرف کرد تا بگه : – حتما .. یه نفس عمیق کشید و شاد ترین آهنگی رو که یاد داشت با تموم وجودش فقط برای اون مثل همیشه فقط برای اون زد اما هیچکس اونشب از لا به لای اون موسیقی شاد نتونست اشک های گرم اونو که از زیر پلک هاش دونه دونه می چکید ببینه پلک هایی که با خودش عهد بست برای همیشه بسته نگهشون داره دختر می خندید پسر می خندید و یک نفر که هیچکس اونو نمی دید آروم و بی صدا پشت نت های شاد موسیقی بغض شکسته شو توی سینه رها می کرد.

Love%20Story%20 %20AloneBoy.com داستان عاشق پیانو

تاریخ ارسال : ۲۳ دی, ۱۳۹۰  ,   موضوع : داستان عاشقانه, داستان کوتاه
نویسنده :   ,   ۱۹ ديدگاه  ,  
   
محصولات فروشگاه عاشقانه سایت الون بوی
انگشتر استیل ورساچ انگشتر استیل lovely
پابند استیل پروانه دستبند استیل پروانه
حدیثگفته :

در خلوت کوچه هایم
باد می آید
اینجا من هستم ؛
دلم تنگ نیست….
تنها منتظر بارانم
تا قطره هایش بهانه ایی باشند
برای نم ناک بودن لحظه هایم
و اثباتی
بر بی گناهی چشمانم!

[پاسخ]

shahabگفته :

مهم این نیست که قشنگ باشی ، قشنگ اینه که مهم باشی! حتی برای یک نفر

[پاسخ]

پریگفته :

خیلییییییی قشنگ بود مرسی
داشت گریم میگرفت

[پاسخ]

فرانکگفته :

کاش همیشه بچه بودیم تا به جای اینکه دلمان زخم شود زانویمان زخم میشد…………….
به امید وصال همه ی عاشق ها……..

[پاسخ]

لیلاگفته :

قشنگ بود اما علاقه اش رو درک نمیکنم به نظرم ی جور دیوونگی و خود آزاری وقتی کسی و نمیشناسی و میدونی به تو تعلق نداره بخوای فکرتو درگیرش کنی

[پاسخ]

mohsenگفته :

بی نظیر بود. همیشه سعادت یک عشق در وصال نیست ! بلکه در فراق هم میتونه باشه .فراق به شرطی که مطمئن باشی محبوبت خوشبخته !

[پاسخ]

skyگفته :

داستان قشنگی بود اما اگر پسر ابراز عشق میکرد داستان طوری دیگه تمام می شد……..

[پاسخ]

maedehگفته :

یعنی چی؟ حالا اصن فرض کنیم دختره ازدواج نکرده بود، پسره وقتی دید اون با یکی دیگه ست چرا عاشقش شد؟ حتی اگه در حالت عادی فرض می کرد پسری که با دختره اس دوستشه، بازم نباید عاشقش می شد به نظرم!
بعدشم عشفی که با نگاه کردن به وجود بیاد، چه جوری می تونه واقعی باشه؟ از طرفی اگه واقعی نبود چه جوری انقدر طرف رو داغون کرد؟؟؟!

[پاسخ]

ناشناسگفته :

بی نظیر بود واقعا خسته نباشید من که اشکم در اومد

[پاسخ]

ترانهگفته :

گناه داشت.دلم واسش سوخت.از طرفی حرفه بچه ها درسته. عشقی که با یه نگاه شروع بشه زیاد واقعی نیست.ولی این جور وقتا کسی که عاشق میشه تو ذهن و قلب خودش انقده به معشوقش پر و بال میده که ازش یه فرشته میسازه.فرشته ای که تمام وجودش مهربونی و پاکیه.اونوقت تحمل دل تنگی و جدایی از این فرشته خیلی خیلی سخت میشه.

[پاسخ]

ترانهگفته :

عشقی که با یه نگاه شروع بشه با شناخت سست میشه،ولی عشقی که با شناخت آغاز بشه با هر نگاه عمیق و عمیق تر میشه

[پاسخ]

سایناگفته :

خیلی قشنگ بود من واقعا بغضم گرفت ولی فک نمیکنم ادم تو یه نگاه انقد عاشق شه شاید از طرف خوشش بیاد ولی نه اینکه عاشق بشه

[پاسخ]

Shimaگفته :

manm mitarsam aghebatam in beshe…
manam oiano mikham yad begiram

[پاسخ]

عاشق بارانگفته :

ممنون قشنگ بود ولی به نظرتون این عشق بود ؟؟

[پاسخ]

لیلی پاسخ در تاريخ بهمن ۵م, ۱۳۹۱ ۱۱:۳۳:

عشق حالت های مختلفی داره که تعداد اونها از بی نهایت هم بیشتره چون خود عشق بی نهایته پس تو زندگی هر کس یه جور عاشق میشه چون هر کس تو یه موقعیتی قرار میگیره قرار نیست که توی این زندگی همه یه یه جور عاشق بشن اون موقع ماواسه عشق محدوده ایجا کردیم و اونو داخل یه چارچوب قرار دادیم اگه همه ی عشق ها یه شکل بود اون وقت ما داستان های زیبایی به این شکل نداشتیم!!

[پاسخ]

لیلیگفته :

عالی بود، بی نهایت ممنونم!!!!!

[پاسخ]

نرگس خانومگفته :

تشکر اقامسعود! قشنگ بود!

[پاسخ]

ابراهیمگفته :

سلام،،
خوب بود اما داستان ،،!

[پاسخ]

عاشق تنهاگفته :

عالی بود و در جواب کسایی که میگن عشق چجور با یه نگاه ایجاد میشه باید بگم عشق همش با یه نگاه شرو میشه من که واسه خودم اتفاق افتاده بازم ممنون

[پاسخ]