گردنبند فروهر دستبند قلب گردنبند گیتار گردنبند magic love
آخرين مطالب
آخرین محصولات فروشگاه
مجله عاشقانه
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات

شب سرآغاز بدبختی من بود.. شبی سرد و بارانی… خانه ای کوچک و حوضی بزرگ پر از ماهی های رنگی. چه کسی باور می کرد که من… تنها دختر سید معتمد دل از خانه ای به این باصفایی بکنم و دنیای گرگ های میش نما وارد شوم.. همه چیز از تنهایی شروع شد…
مادرم صبح تا شب در خانه کار می کرد و توجهش به مرغ و خروس توی حیاط بود و غیبت های اقدس خانوم همسایه وراجمون و پدرم سید علی.. معتمد محل بود. صبح تا شب کارش این بود که مغازه را رها کند و به کار مردم برسد.. من تنها بودم.. خواهر و برادری نداشتم…
چه کسی می گوید مقصر من هستم؟‌ بیایید… بیایید ببینید که من اینجا هم تنها هستم! تازه چهارده سالم بود… اوج دوران بلوغ… اوج احساسات… اوج شهوت های زودگذر… تو مدرسه هم هیچ کسی از من خوشش نمیومد… فقط سارا… دختر زیبا و قد بلند اما زورگو و تنبل روزی سراغم آمد.. روزی که از این همه بی توجهی خسته شده بودم..
سارا کلاس سوم راهنمایی بود و من دوم… البته اون یک سال هم رد شده بود
وقتی اشکامو پاک کرد و بغلم کرد حس کردم کسی هم از من یادی کرده… پس خدا هنوزم به فکرمه
اون بود که اولین بار پای منو به یک پارتی (مثلا تولد سمیرا جون) دعوت کرد. در حالی که سمیرا جونی وجود نداشت… من که تا آن روز از میدان آزادی بالاتر را تنهایی نرفته بودم با او به یکی از محله های بالای شهر که بعدا فهمیدم زعفرانیه است رفتم… لباس هایم مناسب همچین جایی نبود و باز افسرده و غمگین شدم و به خودم و جد و آبادم لعنت فرستادم… اما باز هم سارا کنارم آمد و با دست به پشتم زد و گفت: کجایی بابا؟
نگاه شرمساری به سارا کردم و گفتم بهتره من برگردم خونه!! از نگاهم فهمید منظورم چیست و با لبخند گفت: این که چیزی نیست رفیق… من فکر همه جاشو کردم.
خانه ای ویلایی با بیش از ۵۰۰ متر زیر بنابا استخری بزرگ درست وسط حیاط… موسیقی تندی که می آمد جدا از موزیک ها و هیجان های یک تولد ساده بود… برای اولین بار وارد شدم و پابند… گول خورده بودم اما کم نیاوردم.. .دختری لاغر با کت و دامنی سفید و موهای مش کرده و آرایشی زننده که معلوم بود چند سالی بزرگ تر از ماست به سارا سلام داد و بعد مرا در آغوش گرفت و بوسید و کلی از سارا تشکر کرد که مرا به آنجا برده و مدام می گفت: عزیزم… خوش اومدی
همین توجهات بی جا باعث شد خیال کنم اینها دوستان من هستند.
وارد خانه که شدیم همه… زن و مرد… دختر و پسر با هم می گفتند و می خندیدند و عده ای هم خود را با بازی پاسور و تخته نرد مشغول می کردند… البته من آن روز حتی اسم آن بازی ها را هم نمی دانستم… واقعا هیجان خاصی داشت.
اون دختر که سارا او را الی صدا می کرد البته اسم اون الهه بود ما را به اتاقی برد که تقزیبا جمعیت کمتری داشت اما چند دختر در حال تعویض لباس بودند.
سارا از داخل کیفش که مثل کمد آقای ووپی همه چیز داشت دو دست لباس در آورد. یکی برای خودش و یکی را که رنگ قرمز تندی داشت و آستین هایش هم کوتاه بود را به من داد من امتناع کردم و گفتم: سارا می فهمی چی میگی؟ اینجا همه نامحرم هستند اون وقت من? خندید… خنده که نه.. قهقهه ای بلند شبیه صدای نیشخند شیطان زمانی که تو را به گناهی آلوده می کند… بعد در حالی که لباسش را پوشیده بود و مشغول مرتب کردن موهایش بود به حرفاش ادامع داد: ببین بچه جون… من تو رو اینجا آوردم که خوش باشی و بهت توجه کنن و از این خفتی که دچارشی نجاتت بدم… نمی دونم چرا ولی بغضی به اندازه تمام عمرم سراسر وجودم را فراگرفت… روی زمین نشستم و گریه کردم.. وقتی چشم باز کردم در مقابلم پسری زیبا و قدبلند که معلوم بود بیشتر از ۲۲ سال ندارد با چشم و ابرو سیاه نگاهم کرد… نمی دانم  چرا! خریت کردم… بچه بودم و نگاه های آلوده او را با نگاه معصومانه اشتباه گرفتم.
چرا؟ اصلا چرا سهیل با آن صورت و ابروی دست کاری شده… چرا سهیل و یک عمر پشیمانی و حسرت
ما آن روز فقط همدیگر را نگاه می کردیم… چه مدتی به این صورت گذشت یادم نیست… فقط زمانی نگاهمان از هم جدا شد که سارا و الی دو طرف سهیل قرار گرفتند و هر کدام یکی از بازوهای او را گرفتند. سهیل می دانست اما من غافل… خیال می کردم او با یک نگاه عاشقم شده… با یک نگاه دل و دین باختم و خودم را به نابودی کشانده… زمان تولد تموم شده بود.
مادر و پدر حتما نگران می شدند. اما من به آنها گفته بودم خونه سارا هستم تا با هم درس بخونیم. مادر سارا هم که همه چیز را می دانست کار خود را بلد بود.
یک هفته از آن جشن کذایی و دیدن سهیل که آن موقع حتی اسمش را هم نمی دانستم گذشت. من بی تاب بودم… هر لحظه دلم می خواست کنارم بود… دستم را می گرفت… عاشقی باعث شده بود سر به هوا بشم. اما باز هم مادر بی توجه بود و من خیالم راحت…
دلم می خواست از سارا درباره او بپرسم اما با او هم قهر بودم… چرا آشتی نمی کردیم… چرا سارا پیش قدم نمی شد… او خوب کارش را بلد بود… دیوانه ام کرد… عاشقم کرد… و در نهایت رساند… به خودم می گفتم: لعنت به تو… بدبخت حتی پولدار هم نیستی تا توی محل ببینیش… دو هفته از مهمانی گذشته بود… اما روزها و شب ها برای من قرن ها می گذشت… چقدر احمق بودم… روزها می گذشت که یک روز که داشتم از مدرسه بیرون می آمدم سهیل را با یک شاخه گل رز سرخ دیدم که به من نگاه می کند و لبخند می زند… چقدر جذاب و دیدنی بود… آدم دلش می خواست این پسر زیبا را قورت بدهد… کتانی سفید… شلوار جین… حتی ادکلنش هم آدیداس بود… هیکل ورزشکاری… پای که چقدر از دیدنش لذت بردم آنروز
اما به روی حودم نیاوردم تا اینکه نفس نفس زنان گفت: مهتاب خانوم… مهتاب خانوم! خانوم مهتاب! کارتون دارم! خواهش می کنم وایسید… فقط چند لحظه مزاحمتون میشم… قلبم تند تند می زد… مثل گنجشکی که در دام صیاد است… صدای ضربان قلبم را می شنیدم… شاید اونم شنید… ایستاده بودم روبروی مرد آینده ام…
از خوشحالی اشک در چشمانم حلقه زده بود.. گل رو داد و گفت: مهتاب خانوم اسم من سهیله… من اونروز از شما خوشم اومد… من شما رو دوست دارم… شاید باورتون نشه…
قطره اشکی ناخودآگاه از گوشه چشمش روی گونه هایی که از شدت خجالت سرخ شده بود غلتید… گفت: مهتاب خانوم من نه خواهر دارم نه برادر… حتی مادر هم ندارم…
با گفتن این حرف یک قطره اشکش به سیلی تبدیل شد… گفت: مهتاب دوستت دارم.. می خوام زنم بشی… سرورم بشی… خانوم خوته من…
ساده بگم… خر شدم… تا بعد از ظهر با اون راه رفتم و حرف زدم… وقت خداحافظی سهیل طوری که ناخودآگاه جلوه کند وسط خیابون گونه منو بوسید. از خجالت مردم… او هم با کلی معذرت خواهی روانه شد… البته شماره موبایلشو به من داد و گفت: هر وقت دلت تنگ شد زنگ بزن یا اس ام اس بده… اما من که گوشی نداشتم… هر روز بعد از مدرسه بهش زنگ می زدم و کلی حرفای قشنگ می شنیدم… تمام پول تو جیبی ام رو می دادم تا کارت تلفن بخرم… تا اینکه بعد از دو ماه سهیل به مناسبت روز ولنتاین برام یه خط موبایل اعتباری خرید با یه گوشی… از خوشحالی نزدیک بود بغلش کنم… از نظر من سهیل یک فرشته بود… توجهات او باعث شده بود تمام فکر و ذکرم بشود طرز فکرش… صحبت کردنش… حتی لبخندش… کتاب ها را مقابلم می ذاشتم و به آینده خوشم با او فکر می کردم در حالی که سهیل بویی از مردانگی نبرده بود… من او را به خاطر خودش می خواستم اما او مرا به خاطر مقاصد شوم گروهش… نمی دونم چرا؟ ولی برای عشق نوجوانی تاوان سختی دادم که مقصرش فقط من نبودم… سارا هم سراغم نیومد… سهیل هم به من اخطار کرده بود اگر بهش نزدیک شم قید همه چیز رو میزنه… می گفت: تو پاک و نجیبی ولی اون فاسده… چقدر خیالم خام بود. عید نوروز هم آمد اما عید برای من بدون سهیل بی معنا بود. روز به روز افسرده تر می شدم… بعد از تموم شدن تعطیلات طاقتم طاق شد… به سهیل گفتم:‌ سهیل جان من دوستت دارم… عزیز من پا پیش بذار… من دیگه طاقت دوری ندارم… شبا بدون تو سردمه…
سهیل هم خودش رو زد به موش مردگی وقتی گریه هامو دید با دست پاکشون کرد… من فراموش کرده بودم دختر سید معتمد محل هستم. محرم و نا محرم و حلال و حرام در من مرده بود… اجازه می دادم سهیل دستم را بگیرد یا حتی مرا ببوسد.
آنروز سهیل مرا با خود به خانه ای در شمال تهران (یادم می آید اسم خیابون پسیان بود) برد. با او وارد خانه ویلایی شدم… گفت: خوش اومدی عروس خانوم … با حیرت همه جا رو نگاه می کردم. سهیل رفت با دو لیوان شربت اومد… گفت: بابا فعلا ترکیه است… من تنهام.. اونوقت تو می گی شبا سردته… من چی بگم که از تنهایی توی این خونه درندشت می ترسم… وقتی چشمامو باز کردم دیدم وای …!!!من هم به جمع دخترانی که بدبخت شدند پیوسته ام…
وقتی که چشم باز کردم دیدم در کنار سهیلم که مثل بچه ای مرا در آغوش گرفته و خوابیده
لباس هایم کجا بود؟ سهیل؟ سهیل؟ من اینجا چی کار می کنم؟؟ چشک هاشو باز کرد و مرا بوسید… گفت: تو پیش منی… عشق منی
لباس هامو پوشیدم و رفتم… تمام تنم درد می کرد… برای هیچ و پوچ آبروی خودم را برده بودم. وقتی وارد خونه خودمون شدم… امین پسر عموم با دسته گل کنار پدر و مادرش نشسته بود و مرا زیر چشمی می پایید ولی من احمق او را ناامید کرده بودم… من امین را مثل برادر نداشته ام می دونستم… اما سهیل مرا نابود کرده بود… نیمه شب از خونه زدم بیرون… با ترس و لرز از خیابونا عبور می کردم به سهیل مسیج دادم که فرار کردم… بلافاصله سراغم اومد مرا در آغوش کشید و به همون خونه ظهری برد… اما آنجا پر از دختر و پسر و زن و مرد بود… منو وارد کرد با لبخند شیطنت بارش گفت: اینم سوگلی من… مهتاب خانوم… بعد از آن روز من شدم کنیز او… کارم فاسد کردن دختران نجیب و خوبی مثل گذشته خودم بود و معتاد کردن آنها به قرص و… اما من هرگز چنین کاری نکردم و مورد خشم سهیل قرار گرفتم و کتک می خوردم و حالا… در زندان. پشت میله های سرد تنهایی… منتظر به دنیا آمدن بچه سهیل هستم… بچه ای که مردنش می ارزد به یک نفس کشیدن پاک… بله… درسته… امروز من با نوزاد سهیل می میرم… این نامه را برای شما نوشتم پدر و مادر عزیز من
ای که دیگران را به یکی یکدانه تان ترجیح دادید…
شاید قصه من عبرتی باشد برای دیگران…
دعایم کنید…
مهتاب تنها

تاریخ ارسال : ۲۸ دی, ۱۳۹۰  ,   موضوع : داستان جالب, داستان عاشقانه, داستان پند آموز, داستان کوتاه
نویسنده :   ,   ۱۳۴ ديدگاه  ,  
   
rahaگفته :

behtarin haro barat arezo daram

[پاسخ]

حدیثگفته :

روزگاری مردم دنیا دلشان درد نداشت
هر کسی غصه اینکه چه می کرد نداشت
چشم سادگی از لطف زمین می جوشید
خودمانیم زمین این همه نامرد نداشت .

[پاسخ]

فاطمهگفته :

آخه چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
واقعا چرا باید آدمها انقد پست باشند من موندم که چرا یه دختر باید انقد ساده وبیچاره باشه چرا پسرا باید انقد اشغال باشند
متاسفم برای اونایی که آدم بودن سرشون نمیشه ما آدما مشکلمون اینه که از خدا دوریم
دختر خانوما تا میتونید مواظب رفتارهای اطرافیانتان باشید خدا بهمون رحم کنه
واقعا ناراحت شدم واسه مهتاب تنها بایه بچه معصوم

[پاسخ]

مسعود پاسخ در تاريخ بهمن ۱۳م, ۱۳۹۰ ۰۰:۱۹:

چه جالب!
تو نظرتون به همه چی اشاره کردین به جز مقصر اصلی یعنی پدر مادرش!

[پاسخ]

wink پاسخ در تاريخ بهمن ۱۶م, ۱۳۹۱ ۱۳:۳۱:

به نظر من بدرومادرش مقصرهستن ولی نه مقصراصلی همهجیزبه خودادم برمیکرده انسانها میتونن توبدترین شرایط بهترین باشن
الماس توبدترین موقعیت بهترین وباارزش ترین جواهره خوبه که ادما الماس رو اولکوی خودشون قرار بدن

[پاسخ]

saloos پاسخ در تاريخ مهر ۲م, ۱۳۹۲ ۲۰:۰۵:

دقیقا موافقم
انسان عاقل و تصمیم گیرندست
من خودم چنین شرایطی برام پیش اومده و گوشه کنایه ام زیاد خوردم ولی سعی کردم خودمو نبازم و اعتقاداتمو حفظ کنم

میلاد پاسخ در تاريخ شهریور ۴م, ۱۳۹۱ ۱۹:۰۲:

آخه چرا به همه پسرا بد و بیراه میگین اگه اینجوریه پس به خاطر سارا باید به همه دخترا هم ….

[پاسخ]

zahraگفته :

web sait kheili khobi darid
mamnoon

[پاسخ]

najmehگفته :

به قول مسعود اصلی ترین مقصر ها پدر و مادر بودن ولی چقدر بده که همیشه در این مواقع یه بچه ی بیگناه تاوان هوس های بزرگ تر هاشو میده

[پاسخ]

سمیراگفته :

واااااااااااااااای خدا وااااااااااااااای آخه چرا چرا چرا؟؟؟
آخه پسرا چطور میتونن تا این حد پست باشن چطور؟؟
خدایا تورو قسم به همه ی مقدسات خدایا زندگی هیچ دختری به این روز نرسه :(

[پاسخ]

مسعود پاسخ در تاريخ بهمن ۱۶م, ۱۳۹۰ ۱۷:۳۰:

پست بودن جنسیت نداره!
خیلی بدتر از این هاش رو خیلی از دخترا به سر پسرا آوردن!

[پاسخ]

آرتیمس پاسخ در تاريخ شهریور ۱۷م, ۱۳۹۱ ۱۳:۱۰:

برام جالبه که اینجوری صحبت میکنید.
راستی یه سوال مقدساتو چه کسی آفریده که خدارو به اونا قسم میدید؟

[پاسخ]

ترانه پاسخ در تاريخ شهریور ۱۷م, ۱۳۹۱ ۱۴:۰۳:

باز بحث اینکه پسرا بدن ! دخترا همشون معصومن !
عصبانی بودنتونو سره بقیه خالی نکنین . همه مثل هم نیستن . بد بودنم دختر پسر نمیشناسه .

[پاسخ]

ناشناس پاسخ در تاريخ آذر ۱۰م, ۱۳۹۱ ۲۱:۰۴:

اصلا من نمی فهمم چرا بعضی وقتا دخترا اونقدر بدجنس میشن که آدم فکر میکنه شیطونو تو چشاشون میشه دید یه وقتایی اینقدر ساده که انگار مغز خر خوردن

[پاسخ]

pesarebabaگفته :

راستی این داستان واقعیه ؟
امیدوارم که نباشه در حالی که میدونم اینم واقعی نباشه مثال این جریانات خیلیه تو مملکت اسلامی ما !
من موندم چرا تو این دوره زمونه پست با این آدمهای گرگ صفت چرا اعتماد ، دلدادگی ، عاشقی اینهمه سهل و آسان شده آخه به کدامین باور به چه قیمتی به چه …

[پاسخ]

pesarebabaگفته :

خیلی سخته یه روز بفهمی واسه کسی که تمومه دنیاته فقط یه تجربه بودی

[پاسخ]

آریاناگفته :

همه‌ی پسرها یک جور نیستن شما رو نمی‌دونم اما من نفسم از جای گرم بلند میشه

[پاسخ]

امیر علیگفته :

حیف به این پسرا که بقیه رو خراب میکنن…..که دخترا این طور فکر کنن…

[پاسخ]

rezaگفته :

دلم گزفت اینو خوندم و امیدوارام واقعی نباشه
از خدا میخوام منو هیچ وقت سنگدل نکنه که بخوام به کسی بدی کنم

[پاسخ]

vahidگفته :

اولا یه پسر نماینده بقیه پسر ها نیست
دوما فکر نکنم داستان واقعیت داشته باشه
سوما وقتی یه دختر اینقدر احمق باشه که نتونه یه پسر پاک رو از ناپاک تشخیص بده حقش همینه

[پاسخ]

عقل و منطق پاسخ در تاريخ مرداد ۳۰م, ۱۳۹۱ ۰۱:۲۸:

جناب وحید!! یک دختری با سن و سال کم و صد البته تجربه کم!! و دختری که هیچ برادر و خواهری نداشته که اونو راهنمایی کنند! مگر میشود که خوب و بد را تشخیص دهد؟!

[پاسخ]

آرتیمس پاسخ در تاريخ شهریور ۱۷م, ۱۳۹۱ ۱۳:۱۱:

بله که میشه.
مگه خدا به آدم عقل نداده؟مگه باید از دیگران خوب و بد رو یاد گرفت؟

[پاسخ]

ترانه پاسخ در تاريخ شهریور ۱۷م, ۱۳۹۱ ۱۴:۳۵:

بله ، آدم عقل داره باید خودش خوب و بد رو از هم تشخیص بده . ولی انصافاً بعضی وقتا تصمیم گیری خیلی سخته .
اینکه دختر نباید احمق باشه و باید بتونه پسر پاک رو از ناپاک تشخیص بده ، زیادم منطقی نیست . درسته یه دختر خیلی وقتا نگاه ناپاک رو حس میکنه ولی این موضوع همیشه صادق نیست . بعضی آدما انقد حرفه ای قلب کثیفشونو پشت یه چهره ی معصوم پنهان میکنن که نمیشه به این راحتی اون ها رو شناخت . از طرفی متاسفانه خیلی از دخترا انقد قلب و احساسشون پاکه که وقتی با تمام وجود به کسی دل میبندن فکر میکنن طرفم مثل خودشونه ، یه جورایی عقل و منطق رو میذارن کنار . میدونم درست نیست ولی زیاد پیش میاد

nonaگفته :

واقعا مقصر اصلی پدر و مادران،اگه مادر مهتاب باهاش مثل یه دوست بود و هم مادرش بود هم جای خالی خواهر نداشته اش را پر میکرد و حتی یه دوست براش بود هرگز این اتفاق نمی افتاد.

[پاسخ]

hastiگفته :

دوستای خوبم،این ماجراها تو جامعه ی به اصطلاح اسلامیه ما،عادی شده!خدا رحم کنه به همه ی ما جوونا

[پاسخ]

امین پاسخ در تاريخ آذر ۱۲م, ۱۳۹۱ ۰۱:۴۷:

چه ربطی به اسلام داشت؟ مگه اسلام گفته ازین کارا بکنید؟

[پاسخ]

love sick پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۷م, ۱۳۹۲ ۱۳:۱۹:

اسلام نگفته ولی بیرون اومدن این جور مسائل از دل یه جامعه اسلامی
منطقی نیست، نه؟
خوشحالم که این داستان واقعی نیست
ولی واقعا خنده داره

[پاسخ]

گیلداگفته :

ریشه بیشتر این مشکلات خانواده ها هستند که فرزنداشون رو توی محیط بسته بزرگ میکنن وقتی هم بچه ها با همچین مواردی روبه رو میشن نمیدونن چطور برخورد کنن ، خانواده ها باید بزارن بچه ها با دوستاشون تفریحات سالم داشته باشن تا فکرشون باز شه و ساده بازی در نیارن ، بعضی والدین اجازه نمیدن بچه ها با دوستاشون ارتباط درست داشته باشن چون میترسن به راه بد کشیده بشن ولی این کاملا غلطه چون بدتر بچه ها خراب میشن .

[پاسخ]

احمدگفته :

شاید مربوط نباشه ولی الان اخرالزمان شده وهمه هم میدونن به نحوی که گناه های بزرگ جزو کارهای روزمره مون شده و اینو بدونین
ای منتظران مهدی بگوش حسین رامنتظرانش کشتند
گناه بزرگ امروز ممکنه بزرگتر بشه پس از همین الان برای اینکه نشه تلاش کنیم

[پاسخ]

احمدگفته :

کاملا با نظر گیلدا مافقم

[پاسخ]

دلشکستهگفته :

خداجون میشه امشب بغلم کنی یواش توگوشم بگی وقتشه امشب باید بمیری

[پاسخ]

mohsenگفته :

این فقط یه داستانه چطور میشه یه دختر با یه پسر بخوابه بعد خودش نفهمه

یه داستانه احمقانست

[پاسخ]

مسعود پاسخ در تاريخ خرداد ۷م, ۱۳۹۱ ۱۸:۵۶:

اونجوری نوشته واضح نگفته شما متوجه نشدید

[پاسخ]

عیسیگفته :

من هم از پسربودنم نارازی هستم من معزرت میخوام برای همه ی دخترها شرمندم !

[پاسخ]

مسعود پاسخ در تاريخ خرداد ۸م, ۱۳۹۱ ۱۰:۵۷:

من خیلی هم راضیم!
دختر پسر نداره ، مهم اینه آدم باشیم!

[پاسخ]

آرتیمس پاسخ در تاريخ شهریور ۱۷م, ۱۳۹۱ ۱۳:۱۴:

بهتره یه شکایت نامه بنویسیم ببریم پیش خدا تا دیگه پسر به دنیا راه نده.
این فکر خوبیه؟

[پاسخ]

لیلا پاسخ در تاريخ شهریور ۱۷م, ۱۳۹۱ ۱۴:۰۸:

آره فکر خوبیه :-)

[پاسخ]

پرنیانگفته :

سلااااااام. دلم اصلاواسه دختره نسوخت به پسره هم کاری ندارم باباچرا یادتون میره پسراچه جورآدمین؟ (به کسی بی احترامی نمیکنما) اماخیلیاشون اینجورین. آقامسعودمرسی بخاطره زحمتی که کشیدید

[پاسخ]

مسعود پاسخ در تاريخ خرداد ۸م, ۱۳۹۱ ۱۷:۴۶:

مقصر اصلی که پدر مادر باشن رو در نظر نمیگیرین و … خیلی از دختر پسرها هم خیلی خوب هستن نمیشه گفت خیلیهاشون!!!

[پاسخ]

ساریناگفته :

یه کم بچگانه بود اما واقعی به نظر میرسید من یه دوستی دارم که همینقدر ساده دل میبازه واقعا دلیل بدبختی خیلی ها فقط توجه همه ادمها توجه رو دوست دارن امان از روزی که در کنار خانواده باشی و حس محبتو پیدا نکنی و بری سراغ غریبه ها اونجا دنبالش بگردی . یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق ز هر بی سرو پایی نکنیم

[پاسخ]

ساریناگفته :

راستی اونایی که فکر میکنن همه پسرها مثل هم هستن بهتون باید گفت که اگه اینو باور دارین پس باید اینو هم باور داشته باشین که همه دخترها هم عین هم هستند. ولی اینو بهتون بگم که من نامردی هایی از همین جنس خودمون دیدم که از دختر بودنم ننگم شد دلم خواست زمین دهن باز کنه تا منو ببلعه و دیگه نباشم تا حس به این کثیفی رو از جنس خودم نبینم پس گناه یه ادمو به پای همه ننویس که در این صورت خودتم باید به گناه دخترای کثیف بسوزی و انگ نامردی بخوری

[پاسخ]

milad پاسخ در تاريخ مرداد ۲۷م, ۱۳۹۱ ۱۵:۲۱:

واقعا حرفتو قبول دارم!!!

[پاسخ]

پرنیانگفته :

اصلانمیگم پدرومادر یاکلا خانواده مهم نیست اما بعضی وقتاتوی بدترین خونواده ها بچه هایی تربیت شدن وبه جایی رسیدن که شایدمن به اون جایگاه نرسم برعکسشم هست توی بهترین خونواده هم یکی باعث خوارشدن پدرمادرش شده. توجه ومهربونیه زیادم حاله آدموبدمیکنه.

[پاسخ]

پرنیانگفته :

من چیزی نگفتم که کسی جبهه بگیره طرفداری زیادو بدحرف زدن حرصه آدمودرمیاره. نمیدونم شایدکاره درسته شمامیکنید اماخیلی اعصابموریخته به هم

[پاسخ]

پرنیانگفته :

من نه به شمانه به جنس پسرتوهینی نکردم اتفاقاازپسرای دوروبرم معرفت ومحبت دیدم ازاین به بعدم سعی میکنم نظری ندم. ایشالاهمیشه موفق باشید. Bye.

[پاسخ]

مسعود پاسخ در تاريخ خرداد ۹م, ۱۳۹۱ ۱۱:۰۸:

هرطور که مایلید.موفق باشید.BYE

[پاسخ]

mohsenگفته :

سلام به نظر من خود دختره مقصره میخواست با پسره نخوابه که بعدش انطوری بشه هرکی خربزه بخوره باید پای لرزشم بشینه

[پاسخ]

مسعود پاسخ در تاريخ خرداد ۱۰م, ۱۳۹۱ ۱۰:۲۶:

به همین سادگی ها که شما فک میکنید نیست!

[پاسخ]

ساراگفته :

به نظر من که مقصر اصلی خود دختره ست.نمیشه که همه تقصیرا رو گردن پدر ومادرا انداخت!اگه یه دختر این قدر احمق نباشه و راحت و به خاطر دروغای یه پسر بی ارزش اصالت خانوادگیشو فراموش نکنه هیچ وقت تو دام نمیفته/حتی اگه از خانوادش یه مدتی بی توجهی ببینه….!/

[پاسخ]

گیلداگفته :

منم نمیگم همه تقیصر ها گردن پدر و مادره ، ادم خودش هم باید جنبه داشته باشه ، نه اینکه تا با پسری اشنا شد بره باهاش خونه و بهش اعتماد کنه ،‌ من خودم ۶ ساله با پسری هستم و خدارو شکر نه ادم بدیه نه تا حالا پیشنهادی داده با اینکه ۱۰۰۰ بار موقعیت بود که من برم خونشون یا اون بیاد ، ولی هردومون جنبه داریم کاری نمیکنیم که پشیمون شیم.

[پاسخ]

نیلوفرگفته :

خدا کمکت کنه

[پاسخ]

رویاگفته :

همه پسرا همینن

[پاسخ]

دختر شاعر پاسخ در تاريخ شهریور ۴م, ۱۳۹۱ ۱۵:۳۴:

مخالفم!

[پاسخ]

آرتیمس پاسخ در تاريخ شهریور ۴م, ۱۳۹۱ ۱۷:۳۵:

نمیدونم راجب انسان چیزی میدونید یا نه.اما انسان موجودیست که جنس نر و ماده را در بر گرفته.
تاکی باید سر جنسیت بجنگیم؟

[پاسخ]

wink پاسخ در تاريخ بهمن ۱۶م, ۱۳۹۱ ۱۳:۴۰:

عزیزم من با این که خودم یه دخترم میکم اکه خود دختره نخواد بسر هیج کاری باش نمیکنه مطمن باش

[پاسخ]

دریاگفته :

اگه ادم ها به فکر خودشون بودند که اینقدر پست نباشند الان جامع این شکلی نبود

[پاسخ]

رویاگفته :

گاهی توجه زیاد خانواده ها باعث میشه بچه ها عقده ای بار بیان و سر از یه جاهای دیگه دربیارن
پس نه باید افراط باشه نه تفریط

[پاسخ]

علیگفته :

سلام دوستان .
من یه مرد ۴۳ ساله ام که متاسفانه درجوانی کارهای ناشایست انجام داده ام.البته به دوستیهام خیانت نکرده ام .الان که چنین داستانهائی رو میخونم بسیار متاثر میشم.باید بگم که هرکارناشایستی بکنی دراین دنیا به خودت برمیگرده وقصاص به قیامت نمیمونه. خداونددراین دنیا یه گوشمالی حسابی به من دادو به دوستی دختر ۱۷ ساله ام قبل ازاینکه به فاجعه کشیده شود اطلاع پیداکردم وبانصیحت پدرانه منصرفش کردم .که علاوه برپشیمانی ازکارخودش توبه کرده وسرنماز به خداوند شکر میکند.امیدوارم خداگناهان منوهم ببخشه. من تصمیم گرفته ام به تمام کسانیکه نیاز به کمک دارند کمک کنم .دوستان برایم دعاکنید

[پاسخ]

بی وفاگفته :

سلام؛به نظرمن داستان تحریف شده؛ مقصراصلی هم خود دختره؛اگه به قول خودش دخترخوبی بود چرادوستی نداشت به جز اون دختره؛درضمن منکر بی انصافی بعضی آقایونم نیستم.

[پاسخ]

مسعود پاسخ در تاريخ تیر ۷م, ۱۳۹۱ ۱۰:۴۱:

شمارتون رو که تو نظرات گذاشته بودین پاک کردم! میخواستین دوست یابی کنید تا بگن آدم خوبی هستین؟! نداشتن دوست ربطی به دختر خوب یا بد نداره خیلی ها نمیتونن ارتباط برقرار کنن و تنهان ربطی هم به خوب و بد بودنشونم نداره . داستانم تحریف نشده.

[پاسخ]

sibarگفته :

وای که چه داستانى بود.
مرسى آقا مسعود

[پاسخ]

لیلاگفته :

داستان جالبی بود کم نیست این جور آدما تو این زمونه،درضمن من به شخصه مورد خیانت صمیمی ترین دوست دخترم قرار گرفتم اونم با کسی ک عاشقش بودم پس هم دختر بد وهم پسر بد زیاد.تعصبی نظر ندید.

[پاسخ]

بهارگفته :

خدایا آرامشی عطا فرما تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم/شهامتی تا تغییر دهم آنچه را که می توانم/و دانشی که تفاوت این دو را بدانم/پای قصه ی مهتاب سیله اشک اومد رو گونه هام ولی قلبم شکست واسه سرننوشتی که خودم داشتم.اما الان امیدوار شدم که خدا هنوز دوسم داره.نزدیک ماه رمضونه.خدایا از گاه من بگذر و کسایی مثه مهتاب رو از گورال بی عفتی نجات بده.خدایا تو خیلی بزرگی.پس به همون عظمتت قسمت میدم….

[پاسخ]

ساراگفته :

رویا راس میگه.دقیقا خونواده من

[پاسخ]

sevdaگفته :

manam ba masood movafegham dokhtar pesar nadare ke mohem ine har do nakharan va adam bashan masood joon mamnon saite khoobi dari

[پاسخ]

بهشتیگفته :

ما آدما عادت داریم همیشه گناهامونو گردن یکی بندازیم و این وسط گردن والدینمون باریک تر از همه است درحالی که اگه منطقی فکر کنیم می بینیم هیچکس به اندازه خودمون توی زندگیمون مقصر نیست

[پاسخ]

mahmoodگفته :

bebinid hamesh be khode adam barmigarde, rabtesh be pedar va madar ya akhar o zaman nadid
vage bin bashid

[پاسخ]

مسعود پاسخ در تاريخ مرداد ۲۳م, ۱۳۹۱ ۰۰:۱۳:

یعنی چی؟!

[پاسخ]

maedeh پاسخ در تاريخ مرداد ۲۳م, ۱۳۹۱ ۱۶:۳۶:

میگن: ببینید همش به خود آدم برمی گرده، به پدر و مادر یا آخرالزمان ربطش ندید. واقع بین باشید
اینم ترجمه!!!

[پاسخ]

مسعود پاسخ در تاريخ مرداد ۲۳م, ۱۳۹۱ ۲۰:۴۷:

با تشکر از شما :)
ما بازم میگیم فقط خودش مقصر نیست!

MoBin_Ghaviگفته :

داداش مسعود لطفا یه داستان هم از دخترای بی وجدان بچاپی!!!ممنون میشم….

[پاسخ]

مسعود پاسخ در تاريخ مرداد ۲۴م, ۱۳۹۱ ۱۳:۰۱:

داستان ها رو بخونید از نامردی پسر و دختر هست!فرق نداره

[پاسخ]

nafas پاسخ در تاريخ شهریور ۵م, ۱۳۹۱ ۰۱:۴۳:

shoma chera inghadr dokhtar pesar mikonid baba adame naato naatoe dg dokhtar pesar nadare k…

[پاسخ]

کیمیاگفته :

واقعا ناراحت شدم فقط من میتونم این دخترو درک کنم چون خودمم دقیقا همین مشکلو داشتم اما نه تا این حد خدایا خودت کمکمون کن!!

[پاسخ]

آرتیمسگفته :

نیمه شب آواره و بی حس و حال…
نیمه شب آواره و بی حس و حال در سرم سودای جامی بی زوال

پرسه ایی آغاز کردیم در خیال دل بیاد آورد ایام وصال

از جدایی یک دو سالی میگذشت یک دوسال از عمر رفت و برنگشت

دل بیاد آورد اول بار را خاطرات اولین دیدار را

آن نظر بازی آن اصرار را آن دو چشم مست آهو وار را

همچو رازی مبهم و سر بسته بود چون من از تکرار او هم خسته بود

امد و هم اشیان شد با منو هم نشین و هم زبان شد با منو

خسته جان بودم که جان شد با منو ناتوان بود و توان شد با منو

دامنش شد خوابگاه خستگی این چنین آغاز شد دلبستگی

وای از آن شب زنده داری تا سحر وای از آن عمری که با او شد به سر

مست او بودم زه دنیا بی خبر دم به دم این عشق میشد بیشتر

آمد و در خلوتم دم ساز شد گفتگوها بین ما آغاز شد

گفتمش ……

گفتمش در عشق پا برجاست دل گر گشایی چشم دل زیباست دل

گر تو ذورق وان شوی دریاست دل بی تو شام بی فرداست دل

دل زه عشق روی تو حیران شده در پی عشق تو سرگردان شده

گفت ………

گفت در عشقت وفادارم بدان من تو را بس دوست میدارم بدان

شوق وصلت را به سر دارم بدان چون تویی مخمور خمارم بدان

با تو شادی می شود غم های من با تو زیبا می شود فردای من

گفتمش عشقت به دل افزون شده دل زه جادوی رخت افزون شده

جز تو هر یادی به دل مدفون شده عالم از زیباییت مجنون شده

بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش

در سرم جز عشق او سودا نبود بحر کس جز او در این دل جا نبود

دیده جز بر روی او بینا نبود همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود

خوبی او شهره عافاق بود در نجابت در نکویی طاق بود

روزگار…..

روزگار اما وفا با ما نداشت طاقت خوشبختی ما را نداشت

پیش پای عشق ما سنگی گذاشت بی گمان از مرگ ما پروا نداشت

آخر این قصه هجران بود و بس حسرت و رنج فراوان بود و بس

یار ما را از جدایی غم نبود در غمش مجنون عاشق کم نبود

بر سر پیمان خود محکم نبود سهم من از عشق جز ماتم نبود

با من دیوانه پیمان ساده بست ساده هم آن عهد و پیمان را شکست..

بی خبر پیمان یاری را گسست این خبر ناگاه پشتم را شکست

آن کبوتر عاقبت از بند رفت رفت و با دلداری دیگر عهد بست

با که گویم او که هم خون من است خسم جان و تشنه خون من است

بخت بد بین وصل او قسمت نشد این گدا مشمول آن رحمت نشد

آن طلا حاصل به این قیمت نشد عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست

با چنین تقدیر بد تدبیر نیست از غمش با دود و دم هم دم شدم

باده نوش غصه او من شدم مست و مخمور و خراب از غم شدم

زره زره آب گشتم

کم شدم…..

آخر آتش زد دل دیوانه را ……

آخر آتش زد دل دیوانه را

سوخت بی پروا پر پروانه را

عشق من …..

عشق من از من گذشتی خوش گذر بعد از این حتی تو اسمم را نبر

خاطراتم را تو بیرون کن زه سر دیشب از کف رفت فردا را نگر

اخر این یک بار از من بشنو پند بر منو بر روزگارم دل مبند

عاشقی را دیر فهمیدی چه سود ….. عشق دیرین گسسته تار و پود

گر چه آب رفته باز اید به رود ماهی بیچاره اما مرده بود…

بعد از این هم آشیانت هر کس است …. بعد از این هم آشیانت هرکس است

باش با او یاد تو ما را بس است

[پاسخ]

مسعود پاسخ در تاريخ مرداد ۲۸م, ۱۳۹۱ ۲۰:۴۴:

با تشکر از شما . به عنوان مطلب جدید در سایت گذاشته شد.

[پاسخ]

عقل و منطقگفته :

باید بگم که مسئله فقط توجه پدر و مادر و نمیدونم از این چیز ها نیست!! اولا به قول برخی از کاربران اگر یک دختر وافعا دختر با حیایی باشه هیچوقت با یه پسر قریبه نمیره تنها خونشون!! آیا به عواقبش فکر نکرده؟! تازه بدتر از اینا نیز ممکن است پیش بیاد…توی یک مقاله میخوندم که دختر یک «دکتر مغز و اعصاب» که تازه لیسانش را نیز از خارج گرفته بود واسه مدت کوتاهی به ایران میاد.بعد از مدتی با یک نفر دوست میشه.که این پسره مثل همین قضیه انواع و اقصام امید ها را بهش میده…بالاخره دختره بهش اعتماد میکنه و وقتی باهاش تنهایی میره خونه میبینه چند پسر هوسباز…بعد اینکه دختر رو بیهوش میکنن بهش تعرض میکنند و متاسفانه اونقدر بد طینت بودن که دختر رو میشکند!! بله! ربط زیادیم به پول و موقعیت اجتماعی نداره…دوم اینکه پدر و مادر ها باید از طریق منطقی و زمانی که فرزنداشان به سن بلوغ رسید با روش های درست بتونند بلوغ رو به آنها تعریف کنند! مخصوصا بلوغ جنسی رو…و دیگر اینکه این اعتماد رو بهش بدن که این این چاردیواری است که اینقدر گرم و آرام است و بیرون از آن شیطان صفتان هوس بازی است که چیزی جز نفرت در درونشان ندارند!!!

[پاسخ]

سلالهگفته :

واقعاخیلی متاسف شدم هم برای دوست مهتاب هم برای خودمهتاب وپدرومادرش وبیش تربرای سهیل که به نفسش اجازه دادبایه دخترچنین کاری کنه

[پاسخ]

دختر شاعرگفته :

اول از هر چیز ادم باید با پدر و مادرش دوست باشه اونا هم نیاز ها ی عاطفی بچهشون چه دختر باشه چه پسر رفع کنن…فرار چیزی جز تباهی نیست…تو این داستان جنسیت افراد مهم نیست مهم انسانیت که انگار هیچکدوم بویی ازش نبردن…من به عنوان یه دختر کاملا مخالفم بگیم همه پسرا سواستفاده گرن چون دخترای اینجوری هم کم نیست و همه چیز نسبیِ!!!
شاد و سر بلند باشید…

[پاسخ]

sarinaگفته :

بازم میگم همه ی پسرا عین هم ان دروغگو خیال پرداز متجاوز گر .

[پاسخ]

مسعود پاسخ در تاريخ شهریور ۴م, ۱۳۹۱ ۱۹:۴۹:

از کسی که تو نظرات ایمیل خودش رو میذاره و درخواست دوستی میکنه بیشتر از این انتظار نمیره!
شما تو نظرات درخواست دوستی میدین اما من تایید نکردم و نمیکنم! الانم همچین حرفی میزنین!عادیه!
اما به واسطه ی شما ما هیچ وقت همه ی دخترارو مثل شما نمیدونیم!

[پاسخ]

sarina پاسخ در تاريخ شهریور ۵م, ۱۳۹۱ ۱۱:۳۰:

اقا مسعود شما همه چیز و خیلی بد برداشت می کنید منظور من دوست دختر بود نه پسر فکر می کردم این سایت برای منی که تنهام نه خواهر دارم نه برادر نه مادر و الان هم زیر دست نامادری ام خوب باشه اما از اون هم بد تر شد

[پاسخ]

مسعود پاسخ در تاريخ شهریور ۵م, ۱۳۹۱ ۱۳:۴۵:

چشم از این به بعد خوب برداشت میکنیم! وقتی شما میگید هرکی خواست درخواست دوستی بده یعنی منظورتون دخترا هستن!عجب!
شما برای در اومدن از تنهایی فکرتون رو اول اصلاح کنید. همیشه باید از خودتون شروع کنید.

صدف15ساله پاسخ در تاريخ شهریور ۵م, ۱۳۹۱ ۱۷:۵۰:

سارینا فکرکنم اینجارو با سایت دوست یابی اشتباه گرفتی.درسته؟!

صدف15سالهگفته :

من با مسعود موافقم واقعا برای اونایی که شماره یا ایمیلشون رو میذارن تو سایت متاسفم.این جوری میخواین دوست پیدا کنید؟خوبه خودتون این داستان رو خوندید براتون درس عبرت نشد؟!!!

[پاسخ]

laraگفته :

Albate faghat taghsir khanevadash nist alave bar oona taghsir khodesh va dore zamoone ham hast vali khob agar hadaghal khanvadash behash tavajoh mikardan in etefagh nemioftad

[پاسخ]

نگارگفته :

به نظر من دوستی واسه پسرا فقط یه بهونه است که به خواسته های شومشون برسن .

[پاسخ]

مسعود پاسخ در تاريخ شهریور ۱۳م, ۱۳۹۱ ۲۱:۴۲:

شما همان هایی هستید که فکر میکنند دوستی فقط یه بهونه است تا دخترا به کارت شارژ برسن! اما همیشه اینجوری نیست!

[پاسخ]

ترانهگفته :

وای این بالا چه خبره ، ملت دارن دعوا میکنن !

[پاسخ]

ترانهگفته :

یه جورایی شبیه قصه ی مژده و یاسر توی رمان اسیره سرنوشته . این جور قصه ها تمام افکاره آدمو به هم میریزه. کاش آدما انقده کثیف نبودن

[پاسخ]

عقل و منطقگفته :

سارینا خانوم…حالا یه جورایی باهات موافقم که هدف اکثرا پسرا از دوستی رابطه … است…اما همشون که مثل هم نیستند!! بسیارند دخترانی که پول پسران رو بالا کشیده و بیچاره پسر رو به کام بدبختی کشیده اند….واســـــــــه یک پسر دختر لازمه و واسه یک دختر هم پسر لازمه! و این قانون طبیعت هستش….حالا اگه شما با پسرا مشکل دارید…اونجاشو دیگه من نمیدونم!!

[پاسخ]

نرگسگفته :

دختره ی احمق ۱۴سالشه ۹ساله که نیست زود خرشد مادرش چه بی خیال هم دختره هم پدرومادر هم پسره که صدرصد همه مقصرن همه

[پاسخ]

shimaگفته :

من نمی گم دوستی بده ولی هر چیزی یه سنی داره که تو این سن اغلب دوستی مسائی نابودی الان من هم سن مهتابم ولی فکر میکنم خیلی بیشتر از سنم می دونم . مقصر اصلی خانواده هان که نمی دونن زندگی یه دختر خیلی آسیب پذیره .

[پاسخ]

sunyگفته :

دوستای عزیزسعی کنیدانقدحرفای بیهوده نزنیدوازاینجورداستانا عبرت بگیرید.ماتو موقعیت این دخترنبودیم که…پس بهتره انقدساده درمورد هرچیز قضاوت نکنیم.این یکی ازبزرگترین مشکلات ماایرانیاس.

[پاسخ]

ستارهگفته :

ممنون داستان آووزنده ای بود

[پاسخ]

ستارهگفته :

ممنون داستان آموزنده ای بود

[پاسخ]

هادیگفته :

چون میگذرد غمی نیست

[پاسخ]

مزگانگفته :

همه دخترا و زنها بدبختیم و زود خر میشیم و همه مردها هم بنظ من تنوع طلب و هوسباز هستند اینو میگم چون حتی از همسری که ده سال منو می پرستید هم خیانت دیدم یه مردها نمیشه اعتماد کرد البته الان ماشالا نسل جوون دخترا اینقدر راحت حتی به مردهای متاهل پا میدن که میشه گفت دیگه پیدا کردن یه دختر سالم هم یه افسانه است

[پاسخ]

asalگفته :

همیشه همینه تواین رابطه ها فقط دخترها هستن که ضربه میخورن ممکنه پسرهاهم ضربه بخورن ولی برای پسرقابل جبرانه.واقعا چطور میشه عشق واقعی روتشخیص داد خیلی سخته

[پاسخ]

احمدگفته :

سلام. مهتاب
واقعا با خوندن این طور داستان ها یه حس عجیب و تاسف اوری بهم دست میده که چرا بعضی ادما از اعتماد و عشق یه نفر سوئستفاده میکنن…
در مورد چیزی باهاتون بحث داشتم مهتاب خانوم. این نوشته هم انگار مال پارساله. اگه کامنت منو خوندی.یه ایمیل بهم بزن

[پاسخ]

مسعود پاسخ در تاريخ آذر ۳م, ۱۳۹۱ ۱۸:۰۹:

مهتاب خانم با شما بحثی نداره!

[پاسخ]

آیداگفته :

واسه پسرا متأسفم، همشون مثل همند. بلایی که مشابهش سر منم اومد………. خدا ازتون نگذره..

[پاسخ]

مسعود پاسخ در تاريخ آذر ۹م, ۱۳۹۱ ۱۳:۵۸:

من واسه افکار شما متاسفم!
می تونستی تو انتخابت دقت کنی!

[پاسخ]

m پاسخ در تاريخ آذر ۹م, ۱۳۹۱ ۱۷:۴۷:

آقا مسعود همه نظر ها رو خوندم… از پاسخ هایی که دادین معلومه آدم زود جوشی هستینا.
ریلکس… ریلکس…ریلکس تر بابا ( چرا با همه دعوا داری؟)، هرکس یه عقیده ای داره دیگه.

منم میخواستم یه چیزی بنویسم اما ترسیدم نظرم مورد انتقاد شما قرار بگیره و ضایع شم!!!!

[پاسخ]

مسعود پاسخ در تاريخ آذر ۹م, ۱۳۹۱ ۲۲:۰۰:

من فقط نظر خودم رو میگم، اکثرا هم طنز آمیز.
اما خب خدایی ترس نداره! :)

sanaگفته :

این درست نیست که بگیم همه ی پسرها مثل هم هستندولی بعضی از پسرها پسرای دیگه رو هم خراب کردن(وهمچنین دختر ها)

[پاسخ]

محمدگفته :

خیلی سایت منظمیه ودر ضمن کاربرانشم همه عاشقن

[پاسخ]

ali abdoliگفته :

اشتباه پشت اشتباه .اول از همه پدر مادر مقصرند چون مشکل بیرون از خوانه را می بیینند .اما از داخل خانه خبر ندارند محبت به بچه فراموش . درد دل کردن با بچه فراموش . باید پدر و بخصوص مادر شرایط جامعه را از بچگی به فرزندانشان آموزش بدهند .متاسفانه هوس های شیطانی کوچک و بزرگ نمی شناسد.( یه لحظه هوسرانی یه عمر پشیمانی ) لذا این دختر بدبخت یه مشاور خوب می خواست تا این تصمیم را نمی گرفت براش متاسفم به چند دلیل ۱- عفتش را باخت این یک گناه ۲- فرار دوباره از خانه اگه خانواده را در جریان اشتباه خو می گذاشت خیلی خوب بود ۳- ازهمه اشتباهتر یا گناه بیشتر قتل یه کودک بی گنا وخود . که از گناهان کبیره است . ای کاش ….. . توبه می کرد . خدایا هرکسی تو دام شیطان افتاد خودت نجاتش بده آمین

[پاسخ]

مسعود پاسخ در تاريخ آذر ۱۴م, ۱۳۹۱ ۱۸:۱۷:

شما نظرت محترم اما با یک اسم نظر بده!
با اسم وحید نظر میدی و جامعه رو مقصر میدونی و با اسم علی عبدولی نظر میدی و اول از همه پدر مادر رو مقصر می دونی!
اینه که شما ثبات شخصیت روانی ندارید اول خودتون به یه مشاور خوب مراجعه کنید بعد برای بقیه نسخه بپیچید!
قتل رو هم فقط میتونم بذارم به حساب توهمات ذهنیتون! قتل کجای داستان بود؟

[پاسخ]

vahidگفته :

به نظر من بیشتر از پدر ومادر جامعه مقصر هست چون اگه به فرض خانواده ای داشته باشیم (حتی یکی) که پدر و مادر نباشن مرده باشن فرزندان باید خیلی با تمدن در جامعه رشد کنن و ما نباید این رو ملاک قرار ندیم که هر خانواده ای باید گلیم خودشو از اب بکشه بیرون . چرا که هر چقدر هم خانواده بچه رو در حصاری قرار بدن بچه کنجگاو تر میشن و اخر باید به جامعه برگردنند این جامعه ماست که متاسفانه امادگی پذیرش افراد ساده رو نداره …..تاریخ ما با این همه تمدن متاسفانه جامعه ای ناسالم داره که تمامی افراد به جز افراد کمی دچار مشکل میشن بخاطر همین هست که الان هر روز داستان های متعددی میشنویم انشاالله که جامعه ما پاک تر بشه … تا فرزندان بهتری داشته باشیم / در مورد هیچ کدام مقصر نیستند پسر به فکر کنجگاوی و ارضاع و جوانی خودش و دختر به فکر عاشقی دل باختگی

[پاسخ]

نگینگفته :

همه چی دست خود ادمه
پسر ودختر فرقی نداره هم خوبش هست هم بدش اما این دست ماست که خوبش رو انتخاب کنیم به نظر من مادر وپدر نه که مقصر نیستند اما وقتی اشتباه می کنند ما خودمون باید مراقب خودمون باشیم

[پاسخ]

sajadگفته :

داستان عبرت آموزی بودواسه همه

مشکل اصلی دخترپسرای ایران، اینه که اکثرابافرهنگ اسلامی بزرگ شدیم یعنی خواسته یاناخواسته چه درمحیط آموزشی وچه درمحیط خانوادگی یادگرفتیم که نبایدقبل ازدواج باهم رابطه…داشته باشیم این خیلی خوبه ولی یه مشکل اساسی وجوداره اونم اینه که محیطی که دراون زندگی میکنیم بااون طرزتفکراسلامی کاملادرتضاده.

دوستان نظرشخصی من:

مابایدیه مسئله حل نشده که برای غربی ها حل شدست روکاملابفهمیم

وقتی بایه نفردوست میشیم حالاچون داستان بالادخترارومظلوم نشون میده ،مخاطبمودخترخانوم هامیگیرم:

اول اینکه دخترپسرباهم فرق دارن خیلی هم فرق دارن من موافق نیستم که بگیم آدماچون اگه فرق نداشت هیچوقت این اتفاقابین دختروپسرانمی افتاد

دخترای ایران درمورددوستی مخصوصاباراول فقط به ازدواج فک میکنند.وبراشون لبخندزدن وشیک بودن و….مهمه به قول خودشون نگاه اول.یامث دخترداستان مابعضیاشون ازبی توجهی خانواده هاشون دلبسته پسره میشن.بماند

بایدبدونیم دوست دخترتوفرهنگ غربی هم حق بوسیدن وباهم بودن وپارتی رفتنو وحتی حامله شدن و….رودارن حتی خانوادهاشون هم درجریان هستن.اونابه ازدواج باهم فقط فک میکنندازاین روابط برای شناخت هم استفاده میکنندحالاروابط کاملا آزادوبدون استرس چه ازطرف جامعه چه خانواده

حالادخترای ما محجبه نجیب باخانواده هایی که همه زندگیشون روواسه حفظ نجابتشون میدن اکثرانمازخون میان روش غربی روواردزندگیشون میکنند دوس دخترشدن یه پسرکه گفته منودوس داره.

دخترابدتون نیاداما حتی اگه پسره هم شمارودوس داشت طبق رسوم خودتون میومدجلو.یعنی اگه شمابه ازدواج فک میکردیدونمیخواستیدپسره روازدست بدیدیه جورایی بهش میفهموندیدکه دوسش داریدونهایتش خیلی باوقاربش میگفتی اگه منظورتون ازاین ارتباط ازدواجه بیایدخواستگاری طبق رسوم وفرهنگ خودمون

نه اینه دل بدیوقلوه بستونی.

من پسرم توهمچین جامعه ای بزرگ شدم .هیچوقت توفامیل یاآشنا یامحلم ندیدم کسی بارابطه دوستی قبل ازدواج خوشبخت بشه حتی اگه ازدواج هم کرده باشن آخرش جدایی بود.

امابحث مهم اینه که مامث غربی هامستقل نیستیم خانواده هامون نقش اصلی توازدواجمون دارن پس مجبوریم واسه حفظ حرمت واحترام خودمون رابطه خودمون روبادخترموردعلاقمون پنهان کنیم.

این میشه تقابل فرهنگ ماباروش غربی دوست دخترداشتن(لطفانگین دوس دخترنیستیم چون وقتی به پسری اعتمادکردی بدون هیچ نسبتی اون به چشم دوست دخترشمارومیبینه شک نکنیدوانتظاراتش ازشمابالامیره).

حالاسوال من اینه اگه خودتون انتخاب میکنیدکه باروش غربی ازدواج کنیدچرابه پسراتوهین میکنید؟

بایدتواین جورروابط انتظارهراتفاقی روداشته باشیدحق گله کردن ندارین؟دخترداستان مامیتونست نره خونه دوس پسرش یکم جلوخودشومیگرفت الان باپسرعموش بودیاهرکسی که بادل پاک میومدخواستگاریش.تازه توداستان پسره نامردی نکرده گفته من آدم فاسدی هستم حیفه توبامن باشی.اون خودش بش میگفت سردمه چرابه پسره گیرمیدید.میخواست بایه غریبه نره تازعفرانیه گرم شه.

این سوال هم برعکس ازپسرادارم؟

یافرهنگتون بایدعوض بشه یاروش دلبستن وازدواج کردن.ببخشیدطولانی شد.

[پاسخ]

مسعود پاسخ در تاريخ آذر ۲۷م, ۱۳۹۱ ۱۹:۳۷:

کلا با نظرت مخالفم. به نظرم برداشتت اشتباهه

[پاسخ]

یه دخترگفته :

خاک بر سر یه همچین دختر بی اراده ای که هنوز با اون سنش خوب رو از بدش تشخیص نمیده.به نظرم اینجور ادما حقشون از این بیشتر نیس.یعنی ادم باید اینقد خنگ باشه نفهمه که وقتی یه پسر ادمو به خونه خالی دعوت میکنه قصدش چیه.نمیدونم والا…خدا همه رو به راه راست هدایت کنه

[پاسخ]

sajadگفته :

منظورم اینه دختره باخانواده وفرهنگ اسلامی دلباخته پسری شده که اونوتوپارتی دیده که هیچ ربطی به فرهنگ وطرزتفکردختره نداره.
دختره ساده ومعصوم وبی تجربه دل به پسری بسته که نه ساده بوده نه معصوم ونه فرهنگ اسلامی داشته.

خواننده چرابایدحقوبه دختره بده؟چرابایدخونواده رومقصربدونیم؟

توخیابون بش بوس میده شبم میگه سردمه بیاگرم شم باهاش میره خونه خالی؟

کدوم برداشت اشتباه؟؟؟

دختری که جرات داشته باشه بایه غریبه بره خونه خالی تاسف خوردن نداره؟

پدرومادرش چیکارکنن؟اون دنبال کسی بوده که پدرومادرش نمیتونستن جاشوبراش پرکنن.

دنبال شوهربه خیال خودش.چون قلبش تاب تاب میزد.چون اشک توچشاش جم میشدواسه پسره . تودلش طوفان میشدوقتی پسره رومیدید.خودش زنگ میزنه به پسره دلم برات تنگ شده سردمه…

خداییش دوتاازاین حرفاروبه مامان باباش میزدهمه کارواسش میکردن؟

خودش خواست که اینجوری شد.پسره توداستان هم بش اخطارداده بودکه من آدم فاسدیم.

کدوم برداشت اشتباه؟؟؟

نظرشمام محترم اماداستان همینومیگه…

[پاسخ]

یه دوست پاسخ در تاريخ فروردین ۲۱م, ۱۳۹۲ ۲۲:۲۷:

تنها مقصر خود انسانه…

[پاسخ]

love sick پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۷م, ۱۳۹۲ ۱۹:۳۷:

کاملا صحیح
دختره دلش خواست گرم بشه پسره ام گرمش کرد
تازه پسر داستان خیلی ام مرد بود که بعد از فرار دختره رفت دنبالش بغلش کرد اوردش خونش
مهتاب تا اون موقع سوگلی سهل بود میتونست جایگاهشو حفظ کنه
حداقل میتونست شرایطی که توش گیر افتاده بود رو از اون بدتر نکنه

[پاسخ]

maral hematiگفته :

همش مقصر این دختران احساست دخترا جلوتر از عقل اونا کار میکنه

[پاسخ]

معصومه رنجبرگفته :

واقعاکه…….ازهمه پسراخواهش میکنم قبل ازاینکه این کاروانجام بدن فقط یک لحظه به اینده دختر هم فکرکنن….فقط یک لحظه فکرکن این اتفاق برای خواهر خودت رخ بده…..مطمئن باشیدبهش میرسید فقط بایدصبرکنیدتادومادبشید…..وازدخترام خواهش میکنم به این فکرنکنین که دوست پسرشما باهمه فرق داره چون اینجوری نیست …به امیدروزهای خوب

[پاسخ]

shabnamگفته :

kheili narahat shodam kash mahtab inghad tanha nabod k mohtaje eshghe soheil bashe kash…

[پاسخ]

نگینگفته :

من یه پسرسو دوس دارم اونم منو دوس داره خیلی عاشقشم ولی از وقتی اینو خوندم به اونم شک کردم حتی ج تلفونا و اساشم ندادم هرچی زنگ زد ج ندادم نمیدونم چرا؟حالا هم نمیدونم چیکاکنم

[پاسخ]

مسعود پاسخ در تاريخ فروردین ۲۰م, ۱۳۹۲ ۲۱:۵۲:

به مشاور مراجعه کنید.
موفق باشید.

[پاسخ]

یه دوست پاسخ در تاريخ فروردین ۲۱م, ۱۳۹۲ ۲۲:۲۵:

عزیرم فقط باید صبر کنی.به تمام دخترا یک نکته:من از این موارد در میان دوستام زیاد دیدم تنها راه حل این مشکل صبر در طول دو هفته یک ماه همه چیز تموم میشه بعدش تا عمر دارید به اون دو هفته عشق و عاشقیتون میخندید باور کنید

[پاسخ]

شادیگفته :

پسر نوح با بدان بنشست، خاندان نبوتش گم شد
به نظر من ربطی به دختر یا پسر بودن نداره و خانواده هم درصد کمی مقصرن. اگر کسی ذات پاکی داشته باشه هیچوقت به دام گناه نمیفته. و ذات ناپاک هم خودشو نشون میده چون حتی پسر نوح نبی هم با وجود همچین پدری ذات بدی داشت

[پاسخ]

مهدیگفته :

دختران از پسران شکننده ترنداحساسات خود را خرج کسی میکنند که فکر میکنند دوستشان دارد ولی در روندی طبیعی همان دوستدار سابق حتی حاضر نیست مصلحتی هم که شده خواستگاری دختر فریب خورده بیاید و بعد او را طلاق دهد و این همه به بی احتیاطی خودشان بر می گردد از آن طرف پسران هم زیاد به خودشان مطمئن نباشند که چوب خدا صدا ندارد

[پاسخ]

ارزوگفته :

سلام داستانه غمگیزی بود مهتاب تنها نگران نباش من دارم از پسرا انتقام میگیرم

[پاسخ]

محمدی پاسخ در تاريخ مهر ۲م, ۱۳۹۲ ۱۴:۲۴:

با بروسلی نسبتی داری؟

[پاسخ]

soma پاسخ در تاريخ مهر ۲م, ۱۳۹۲ ۱۵:۵۲:

جل الخالق اگه جدته بهش بگو دوستش میداریم آقا محمدی هستین بابا دیگه دوست داشتن اونو دریغ نکن البته با اجازه ی آقا مسعود .جون من عصبی نشو

[پاسخ]

somaگفته :

عجب چه چیزایی میگین خودتون میبرین و میدوزین اینکه نظر بدی وبخوای منصفانه باشه سخته درک اون شرایط خیلی سخته هیچ کداممون جای اون دختر خانم نیستیم و انشالله جزء شون هم نمیشیم خدایی آقا مسعود حرفات حرف نداره ولی من همیشه ازتون میترسم خیلی جدی هستین
فکر میکردم اینجا دروغی در کار نیست یه سوال تو ذهنمه چرا اینجا جایی که هیچ کسی هم ما رو نمیشناسه باز دروغ میگیم واقعا چرا؟؟؟؟
خسته نمیشین از بس دروغ تحویل بقیه میدین اونایی که اسمشون رو عوض کردن و …..

[پاسخ]

مبیناگفته :

واقعا داستان قشنگی بود .نمیدونم چرا تو این دوره وزمونه وقتی بایک پسر میخوای یک رابطه ی پاکو شروع کنیواین رابطه همیشه پاک بمونه خواسته هاشونوبه دختری میگن که اونو برای یک دوستیو عشق پاک انتخاب کرده.واون لحظه همه ی رویای دختر ودوست داشتنش روی سرش آوار میشه این تنها گفته ی من نیست بلکه گفته ی دخترانی است که همانند من به دنبال عشق پاک و واقعی هستند.از داستان قشنگت ممنونم مسعود جان

[پاسخ]

زیباگفته :

واقعا نمیدونم چی بگم؟؟؟!!!!! آیا واقعا بی مهری پدرو مارتم ارزش سوزوندن آینده و زندگیتو داشت؟ میدونی از الان ب بعد افسوس چیزای قشنگو باید بخوری؟؟ وای خدای من چطوری یه پسر میتونه انقد پست و شهوت پرست لاشه؟

[پاسخ]

سناگفته :

سلام. نمیدونم چرا بچه های امروز دنبال دوست شدن هستن. من ۲۸ سالمه و ازدواجم هم بصورت سنتی بود. الانم عاشق شوهرم هستم و باور کنید عشق بعد ازدواج یه چیز دیگه هست. ممنون از سایتتون

[پاسخ]

NEGINگفته :

چرا آخه گذاشتی این کارو باهات بکنه ، چرا اون شب از خونه زدی بیرون دیوونه؟ حیف معصومیتت نبود
حیف که دیگه دیره ، امید وارم بتونی اون بچه و خودتو تحمل کنی .

[پاسخ]