پابند استیل پروانه انگشتر استیل lovely انگشتر استیل ورساچ دستبند استیل پروانه
آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات

ostad%20%5BAloneBoy.com%5D%20shahriar4 افسانه ی عمرم آورد خواب

افسانه ی عمرم آورد خواب
عمری که نبود، خواب دیدم
در سیل گذشت روزگاران
امواج به پیچ و تاب دیدم
از عشق جوانی ام چه پرسی
من دسته گلی بر آب دیدم

شهریار در سال ۱۲۸۵ خورشیدی در شهر تبریز متولد شد. دوران کودکی را -به علت شیوع بیماری در شهر- در روستاهای قایش قورشاق و خشگناب بستان‌ آباد سپری نمود. پدرش حاج میرآقا بهجت تبریزی نام داشت که در تبریز وکیل بود. پس از پایان سیکل در تبریز، در سال ۱۳۰۰ برای ادامه تحصیل از تبریز عازم تهران شد و در مدرسه دارالفنون تا سال ۱۳۰۳ و پس از آن در رشته پزشکی ادامه تحصیل داد.
حدود شش ماه پیش از گرفتن مدرک دکتری به‌علت شکست عشقی و ناراحتی خیال و پیش‌ آمدهای دیگر ترک تحصیل کرد. پس از سفری چهارساله به خراسان برای کار در اداره ثبت اسناد مشهد و نیشابور، شهریار به تهران بازگشت. در سال ۱۳۱۳ که شهریار در خراسان بود، پدرش حاج میرآقا خشگنابی درگذشت. او به‌سال ۱۳۱۵ در بانک کشاورزی استخدام و پس از مدتی به تبریز منتقل شد. دانشگاه تبریز شهریار را یکی از پاسداران شعر و ادب میهن خواند و عنوان دکترای افتخاری دانشکده ادبیات تبریز را نیز به وی اعطا نمود.
در سال‌های ۱۳۲۹ تا ۱۳۳۰ اثر مشهور خود -حیدربابایه سلام- را می‌سراید. منظومه حیدربابا به ۹۰ درصد از زبان‌های جهان ترجمه و منتشر شده‌است. در تیر ۱۳۳۱ مادرش درمی‌گذرد. در مرداد ۱۳۳۲ به تبریز آمده و با یکی از بستگان خود به‌نام «عزیزه عبدالخالقی» ازدواج می‌کند که حاصل این ازدواج سه فرزند -دو دختر به نام‌های شهرزاد و مریم و یک پسر به نام هادی- می‌شود.

شهریار در اشعار دیگر شعرا:
هـ . ا. سایه:
ترانه غزل دلکشم مگر نشنفتی
که رام من نشدی آخر ای غزال دمیده
خموش سایه که شعر تو را دگر نپسندم
که دوش گوش دلم شعر شهریار شنید
نیما یوشیج:
رازی ست که آن نگار می داند چیست
رنجی است که روزگار می داند چیست
آنی که چو غنچه در گلو خونم از اوست
من دانم و شهریار می داند چیست
مفتون امینی:
چون دل مفتون ترا مشکل به دست آورده است
کی رها می سازدت اینگونه آسان شهریار
اولین استاد شعر و آخرین سلطان عشق
هر کجا نام تو در آغاز و پایان شهریار
پژمان بختیاری:
زین شهر مرد پرور و زین شهر عشق زای
برخیزد ْآنچه مایه غرور و وقار ماست
گه شهریار پرورد این شهر، گاه شمس
کز نامشان تفاخر ملک و دیار ماست
مهرداد اوستا:
شعر همان عشق که با شهریار
کرد سرافرازی و نام آوری
شعر همان فتنه و آذرم و راز
کز نگه دوست کند دلیری
بیژن ترقی:
به شهریار بگو شهریار می آید
دوباره بخت ترا در کنار می آید
بگو که عرصه شعر و ادب بپیرایند
که از سواد دل آن شهسوار می آید
فریدون توللی:
ای شهریار نغمه که با چتر زرفشان
دستانسرای عشق و خداوند چامه ای
از من ترا به طبع گرانمایه، صد درود
ز آنرو، که در بسیط سخنی، پیش جامه ای
مهدی اخوان ثالث:
شهریارا تو همان دلبر و دلدار عزیزی
نازنینا، تو همان پاک ترین پرتو جامی
ای برای تو بمیرم، که تو تب کرده عشقی
ای بلای تو بجانم، که تو جانی و جهانی
فریدون مشیری:
در نیمه های قرن بشر سوزان
اشک مجسمی بود، در چشم روزگار
جان مایه محبت و رقت
ایوای شهریار
عمران صلاحی:
شهریار حزن بودی، خانه ات بیت الحزن پادشاه قلعه خاموش روح خویشتن شهر ویرانی سراسر خانه هایش سوخته بادهای در به در چرخان و بر در حلقه زن.

گفته می‌شود شهریار دانشجوی سال آخر رشته پزشکی بود که عاشق دختری شد. پس از مدتی خواستگاری نیز از سوی دربار برای دختر پیدا می‌شود. گویا خانواده دختر با توجه به وضع مالی محمدحسین تصمیم می‌گیرند که دختر خود را به خواستگار مرفه‌ تر بدهند. این شکست عشقی بر شهریار بسیار گران آمد و با این‌که فقط ۶ ماه به پایان دوره ۷ ساله رشته پزشکی مانده‌ بود، ترک تحصیل کرد.
این شعر شهریار اشاره به داستان فوق دارد:
پدرت گوهر خود تا به زر و سیم فروخت
پدر عشق بسوزد که در آمد پدرم
عشق و آزادگی و حسن و جوانی و هنر
عجبا هیچ نیرزید که بی سیم و زرم
شهریار بعد از این شکست عشقی که منجر به ترک تحصیل وی می‌شود. به‌صورت جدی به شعر روی می‌آورد و منظومه‌های بسیاری را می‌سراید. غم عشق حتی باعث مریضی و بستری‌شدن وی در بیمارستان می‌شود. ماجرای بیماری شهریار به گوش دختر می‌رسد و به عیادت محمدحسین در بیمارستان می‌رود. شهریار پس از این دیدار، شعری را در بستر می‌سراید. این شعر بعدها با صدای غلامحسین بنان به‌صورت آواز درآمد.

نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر می‌خواستی حالا چرا
عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا
نازنینا ما به ناز تو جوانی داده‌ایم
دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا
وه که با این عمرهای کوته بی‌اعتبار
اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا
شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود
ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا
ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت
اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا
آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می‌کند
در شگفتم من نمی‌پاشد ز هم دنیا چرا
در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین
خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا
شهریارا بی‌حیب خود نمی‌کردی سفر
این سفر راه قیامت میروی تنها چرا
۲۷ شهریور- سالروز بزرگداشت استاد شهریار
تاریخ ارسال : ۲۷ شهریور, ۱۳۹۲  ,   موضوع : شعر و دل نوشته
نویسنده :   ,   ۸ ديدگاه  ,  
   
لیلاگفته :

روحش شاد….

در دیـــــاری که در او نیست کســی یار کســــی
کاش یارب که نیفتد به کسی کار کسی
هــــــر کس آزار منِ زار پســـــندیــــــد ولــــــــــی
نپـــســـــندیــــد دلِ زار مـن آزارِ کســــی
آخــــــرش محــــنت جانــــکاه به چـــــاه انـــــدازد
هرکه چون ماه برافروخت شبِ تارِکسـی
سودش این بس که به هیچش بفروشند چو من
هر که باقیمت جان بود خریدار کســـی
شهریار

[پاسخ]

leila پاسخ در تاريخ شهریور ۲۹م, ۱۳۹۲ ۱۱:۳۰:

damet garm leila jan aliiiii booooddddd

[پاسخ]

لیلاگفته :

شب همه بی تو کار من شکوه به ماه کردنست
روز ستاره تا سحر تیره به آه کردنســت

متن خبر که یک قلم بــــی تو ســـیاه شد جهان
حاشیه رفتنم دگر نامه سیاه کردنســت

نو گل نازنـــیـن من تــا تــــو نگـــاه مــــی‌کنــــی
لطف بهار عارفان در تو نگاه کردنســت…
شهریار

[پاسخ]

leila پاسخ در تاريخ شهریور ۲۹م, ۱۳۹۲ ۱۱:۳۳:

likeeeee

[پاسخ]

لیلاگفته :

راهــــی به خـــــــدا دارد خلوتــــــگه تنـــهایی —–
آنجا که روی از خود آنجا که به خود آیــــــــی

هر جا که ســـــــری بردم در پــرده تو را دیــــدم
تو پرده نشـــــــینی و من هـرزه ی هر جایی

بیدار تو تا بـــــودم رویـــــــای تو مـــــــی دیــــدم
بیدار کن از خـــــوابم ای شــــــــــاهد رویایی

از چشم تو می خیزد هنگامه ی ســــر مستی
وز زلف تو می زایــــد انگیزه ی شــــــــیدایی

هر نقش نگارینــت چــون منظره ی خورشـــــید
مجموعه ی لطف است و منظومه ی زیبایی

چشمی که تماشاگر دز حسن تو باشد نیست
در عشق نمی گنجد این حسن تماشـــایی
شهریار

[پاسخ]

لیلاگفته :

بر لبِ لرزان من ، فــریادِ دل ، خاموش بود
آخــر آن تنها امیــد جــان من تنــهــا نـبــود

جز من و او ، دیگری هم بود ، امّا ای دریغ
آگَه از دردِ دلم، زان عشقِ جان فرسا نبود
شهریار

[پاسخ]

leila پاسخ در تاريخ شهریور ۲۹م, ۱۳۹۲ ۱۱:۳۷:

vaaaayyyyyyyyyyy ashkam dar omad leila jan vaghran mamnoon che shere ghashngio baramun gozashti

[پاسخ]

تنهاگفته :

در دل ویران من رویای خاموشی است
در روح مرداب من اشتیاق ویرانی است
در این مجسمه گلی اجبار زیستن دارم
نفس خوراک اجباری من است
سیر شدم گرسنه نیستم
من عطش مرگ دارم تشنه ام
عشق مرا تشنه کرد
عشق مرا پنهان کرد
عشق دور تن نحیفم پیله پیچید
اما مرا پروانه نکرد
عشق بالهایم را شکست
مرا زخمی کرد
بالهایم کجاست ؟
من پرواز میخواهم
یک پرواز واقعی
تا اوج اسمانها
مرازمین گیر کردی
ای ادم بی بال من پرنده بودم
سیراب از پرواز
تو مرا مثل خودت کردی
بی بال،تشنه……..

[پاسخ]