آخرين مطالب
مطالب تصادفی
مجله عاشقانه
شارژ آنلاین
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
فروشگاه زیور آلات
موضوعات
دستبند ماه تولد شما
محک
کپسول عشق
دوستان ما
آرشيو
اطلاعات سایت
information

کارت شارژ ایرانسل و همراه اول اس ام اس عاشقانه دوربین مداربسته خدمات مجالس آگهی رایگان طراحی سایت اخبار استخدام تور دبی تبلیغات متنی شما

۸ ديدگاه
داستان کوتاه “ام رستم”
تاریخ ارسال : ۵ بهمن, ۱۳۹۱  ,  نویسنده : 

“شیرین” ملقب “ام رستم” دختر رستم بن شروین از سپهبدان خانان باوند در مازندران و همسر فخرالدوله دیلمی(۳۸۷ق. ـ ۳۶۶ق.) که پس از مرگ همسر به پادشاهی رسید. او اولین پادشاه زن ایرانی پس از ورود اسلام بود. او بر مازندران و گیلان، ری،  همدان و اصفهان حکم می راند.
به او خبر دادند سواری از سوی محمود غزنوی آمده است.
سلطان محمود در نامه ی خود نوشته بود: باید خطبه و سکه به نام من کنی و خراج فرستی والا جنگ را آماده باشی.
ام رستم، به پیک محمود گفت: اگر خواست سرور شما را نپذیرم چه خواهد شد؟ پیک گفت آنوقت محمود غزنوی سرزمین شما را براستی از آن خود خواهد کرد.
ام رستم به پیک گفت: که پاسخ مرا همین گونه که می گویم به سرورتان بگویید: در عهد شوهرم همیشه می ترسیدم که محمود با سپاهش بیاید و کشور ما را نابود کند ولی امروز ترسم فرو ریخته است برای اینکه می بینم شخصی مانند محمود غزنوی که می گویند یک سلطانی باهوش و جوانمرد است برروی زنی شمشیر می کشد! به سرورتان بگویید اگر میهنم مورد یورش قرار گیرد با شمشیر از او پذیرایی خواهم نمود اگر محمود را شکست دهم تاریخ خواهد نوشت که محمود غزنوی را زن جنگاور کشت و اگر کشته شوم باز تاریخ یک سخن خواهد گفت: محمود غزنوی زنی را کشت.
پاسخ هوشمندانه بانو ام رستم، سبب شد که محمود تا پایان زندگی خویش از لشکرکشی به ری خودداری کند. به سخن دانای ایرانی ارد بزرگ: “برآزندگان شادی را از بوته آتشدان پر اشک، بیرون خواهند کشید.”
ام رستم پادشاه زن ایرانی هشتاد سال زندگی کرد و همواره مردمدار و نیکخو بود.

موضوع : داستان جالب, داستان پند آموز, داستان کوتاه
۴۳ ديدگاه
داستان کوتاه “گریه مادر و بچه”
تاریخ ارسال : ۱ بهمن, ۱۳۹۱  ,  نویسنده : 

madar%20%5BAloneBoy.com%5D%20bache داستان کوتاه گریه مادر و بچه

ﻟﺮﺯ ﺗﻤﺎﻡ ﻭﺟﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ
ﻫﻨﻮﺯ ﻫﻢ ﺑﻮﯼ ﻋﺮﻕ ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﺭﺍ ﻣﯿﺪﺍﺩ
ﺿﺮﺑﺎﻥ ﻗﻠﺒﺶ ﺑﻪ ﺁﺭﺍﻣﯽ ﻣﯿﺰﺩ ﻭ ﺩﯾﮕﺮ ﺍﺯ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﭼﻨﺪ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﯼ ﻗﺒﻞ ﺧﺒﺮﯼ ﻧﺒﻮﺩ
ﺑﻮﯼ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﺗﺎﻕ ﺭﺍ ﭘﺮ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ
ﺣﺘﯽ ﺑﻪ ﻟﺒﺎﺳﻬﺎﯾﺶ ﻧﯿﺰ ﺭﺳﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩ
ﮐﻪ ﺑﻪ ﺯﺣﻤﺖ ﻭ ﺑﺎ ﺑﯽ ﻣﯿﻠﯽ ﺩﺍﺷﺖ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﻣﯿﭙﻮﺷﯿﺪ.
ﺑﻪ ﻣﺮﺩ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩ ﺧﺸﻢ ﺭﺍ ﻣﯿﺸﺪ ﺩﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﺷﺮﻣﺴﺎﺭﺵ ﺑﻪ ﺭﺍﺣﺘﯽ ﺩﯾﺪ
ﻣﺮﺩ ﺩﺭ ﮔﻮﺷﻪ ﯼ ﺍﺗﺎﻕ ﺑﺎ ﺳﯿﮕﺎﺭﯼ ﺩﺭ ﺩﺳﺖ ﺑﯽ ﺣﺎﻝ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ
ﺑﯽ ﺗﻮﺟﻪ ﺑﻪ ﻣﺮﺩ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﺩﺭ ﺭﻓﺖ ﮐﻪ ﮐﻔﺸﺶ ﺭﺍ ﺑﭙﻮﺷﺪ ﮐﻪ ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ:
ﺑﭽﻪ ﺍﺕ ﺭﻭ ﯾﺎﺩﺕ ﻧﺮﻩ!
ﺯﻥ ﺑﻪ ﺭﺍﻫﺶ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺩ ﻭ ﮐﻔﺸﺶ ﺭﺍ ﭘﻮﺷﯿﺪ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﺑﭽﻪ ﺑﺮﮔﺸﺖ
ﺍﻭ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻣﻌﺼﻮﻣﺎﻧﻪ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﻮﺩ ﺑﻪ ﺁﺭﺍﻣﯽ ﺑﻐﻞ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ:
ﺗﻮ ﺍﯾﻦ ﺳﮑ… ﺭﺍ ﻣﺪﯾﻮﻥ ﺍﯾﻦ ﺑﭽﻪ ﻫﺴﺘﯽ!
ﺑﻌﺪ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﻣﯿﺰ ﮐﻨﺎﺭ ﺍﺗﺎﻕ ﺭﻓﺖ ﻭ ﭘﻮﻟﻬﺎﯼ ﺭﻭﯼ ﻣﯿﺰ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺭﻓﺖ…
ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﻫﻢ ﻣﺎﺩﺭ ﮔﺮﯾﻪ می ﮑﺮﺩ ﻭ ﻫﻢ ﺑﭽﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺗﺎﺯﻩ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ…!

موضوع : داستان جالب, داستان کوتاه
۱۴ ديدگاه
داستان کوتاه “قشنگ کوچک”
تاریخ ارسال : ۳۰ دی, ۱۳۹۱  ,  نویسنده : 

سوسکی با حالتی شکایت آمیز به سراغ خداوند آمد و به او گفت: چرا مرا بگونه ای آفریدی که کسی دوستم ندارد؟ می دانی که چه قدر سخت است که کسی دوستت نداشته باشد؟ تو برای دوست داشتن بود که جهان را ساختی. حتی تو هم بدون دوست داشتن… خدا هیچ نگفت.
سوسک ادامه داد: به پاهایم نگاه کن! ببین چقدر چندش آور است، چشم ها را آزار می دهم، دنیا را کثیف می کنم. آدم هایت از من می ترسند. مرا می کشند. برای این که زشتم، زشتی جرم من است. خدا هیچ نگفت. دوباره گفت: این دنیا فقط مال قشنگ هاست، زیباییهاست، مال گل ها و پروانه ها، مال قاصدک ها است. مال من نیست.
خدا گفت: چرا، مال تو هم هست. دوست داشتن یک گل، دوست داشتن یک پروانه یا قاصدک کار بزرگی نیست، اما دوست داشتن یک سوسک، دوست داشتن ” تو ” کاری دشوار است. دوست داشتن، کاری است که از درون پاکیزه بر می آید، و همه کس رنج پاک کردن درون خود را به خود نمی دهد. ببخش کسی که تو را دوست ندارد، زیرا که هنوز مومن نیست، زیرا که هنوز دوست داشتن را نیاموخته، او ابتدای راه است.
مومن دوست می دارد. همه را دوست می دارد. زیرا همه از من هستند و من زیبایم ، چشم های مومن جز زیبایی نمی بیند. زشتی در چشم هاست. در این دایره ، هر چه که هست زیباییست…
آن که بین آفریده های من خط کشید شیطان بود، هر چند که اگر خوب بنگری شیطان نیز زیباست!
حالا قشنگ کوچکم! نزدیک تر بیا و غمگین نباش. قشنگ کوچک نزد خدا رفت و دیگر هیچ گاه نیندیشید که نازیباست.

موضوع : داستان پند آموز, داستان کوتاه
۵۴ ديدگاه
وعده واهی تو ویرانم کرد
تاریخ ارسال : ۲۸ دی, ۱۳۹۱  ,  نویسنده : 

sarbaz%20%5BAloneBoy.com%5D وعده واهی تو ويرانم كرد

یک شب زمستانی؛
سردار به سرباز نگهبان گفت: سردت نیست؟
سرباز جواب داد: عادت دارم!
سردار گفت: میگویم برایت لباس گرم بیاورند…و رفت و…
آن وعده که کرد از یادش رفت…!
صبح جنازه یخ زده سرباز را دیدند که روی دیوار نوشته بود :
به سوز سرما عادت داشتم… وعده واهی تو… ویرانم کرد!

موضوع : داستان پند آموز, داستان کوتاه
۱۷ ديدگاه
داستان کوتاه زندانی بی گناه
تاریخ ارسال : ۱۶ تیر, ۱۳۹۱  ,  نویسنده : 

ای خدای بزرگ چرا با من چنین کردی؟ مگر من چه بدی در حق تو کرده بودم؟ خدای عزیزم این زندان تنگ و تاریک حق من نیست کاش می دانستم که به چه گناهی حبس شده ام. من در اینجا در غم و غصه و دلتنگی خواهم مرد. آخر چگونه می توانم در فراغ دوستانم باشم. در اینجا بودن برایم دردناک است. من حتی اجازه ی خروج را هم ندارم از دیدن نور محرومم کرده اند. من ضعیف تر از آن هستم که بتوانم این درد و رنج ها را تحمل کنم. اینجا خیلی سوت و کور است و این سکوت لرزه بر اندامم می اندازد. ای خدای مهربان به گمانم دیگر دوستانم در اتاق های دیگر به سر می برند ولی ای کاش برای من هم یک هم اتاقی قرار می دادی. تنهایی آزارم می دهد. من که خود را اسیری بیش نمی دانم اما دیگران اسمش را یک مسافرت طولانی مدت می گذارند. نمی دانم از کی این اسارت به ظاهر مسافرت آغاز شده است اما امیدوارم که هرچه زودتر به پایان برسد و من به دوستانم بپیوندم. حس میکنم در همین حوالی خانه ای باشد. خانه ی یک زن و مرد جوان، این را از صدایشان تشخیص میدهم. زن جوان از نوعی بیماری رنج می برد و مرتب اه و ناله می کند. وقتی متوجه اشک ریختنش می شوم آرام به پایش اشک می ریزم، صدای مرد جوان نیز کم و بیش می آید که همسرش را دلداری می دهد انگار به بدست آوردن چیزی امیدوارش میکند. دیگر به این همسایه های پر سر و صدا عادت کرده بودم، با آنها می خندیدم و از شادیشان خوشحال می شدم به هنگام دردها و نارحتی ها آرام بپایشان می گرستیم بی آنکه متوجه باشند و از این بابت از من تشکر کنند. .چند ماهی از آغاز این اسارت می گذرد دیگر خسته شدم و جانم به لبم رسیده است . فضا واقعا کوچک شده. نه دیگر نمی توانم طاقت بیاورم با تمام توانم به در و دیوار زندان می کوباندم. ساعتی گذشت، آری اسارت به پایان رسید! به محض خروجم مرا با جفت پاهایم گرفتند و سه بار به کمرم زدند و آن لحظه بود که بغضم ترکید و شروع به گریه کردن کردم وقتی فهمیدم که به کجا آمده ام اشک هایم سرازیر شد و خواستار باز گرداندنم به همان زندان شدم اما آنها گریه ام را دلیل بر گرسنگی ام میدانستند، با این همه ناراحتی مشتاق دیدا آن همسایه ی بیمار بودم. صدایی به گوشم رسید برایم آشنا بود. آری او همان مرد همسایه بود با شادی خاصی مرا به اغوش کشاند!

موضوع : داستان جالب, داستان کوتاه
صفحه 1 از 12123456789101112