فروشگاه عاشقانه جشنواره زمستانی فروشگاه اینترنتی ارسال رایگان
آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
۱۳۴ ديدگاه
داستان مهتاب تنها
تاریخ ارسال : ۲۸ دی, ۱۳۹۰  ,  نویسنده : 

شب سرآغاز بدبختی من بود.. شبی سرد و بارانی… خانه ای کوچک و حوضی بزرگ پر از ماهی های رنگی. چه کسی باور می کرد که من… تنها دختر سید معتمد دل از خانه ای به این باصفایی بکنم و دنیای گرگ های میش نما وارد شوم.. همه چیز از تنهایی شروع شد…
مادرم صبح تا شب در خانه کار می کرد و توجهش به مرغ و خروس توی حیاط بود و غیبت های اقدس خانوم همسایه وراجمون و پدرم سید علی.. معتمد محل بود. صبح تا شب کارش این بود که مغازه را رها کند و به کار مردم برسد.. من تنها بودم.. خواهر و برادری نداشتم…
چه کسی می گوید مقصر من هستم؟‌ بیایید… بیایید ببینید که من اینجا هم تنها هستم! تازه چهارده سالم بود… اوج دوران بلوغ… اوج احساسات… اوج شهوت های زودگذر… تو مدرسه هم هیچ کسی از من خوشش نمیومد… فقط سارا… دختر زیبا و قد بلند اما زورگو و تنبل روزی سراغم آمد.. روزی که از این همه بی توجهی خسته شده بودم..
سارا کلاس سوم راهنمایی بود و من دوم… البته اون یک سال هم رد شده بود
وقتی اشکامو پاک کرد و بغلم کرد حس کردم کسی هم از من یادی کرده… پس خدا هنوزم به فکرمه
اون بود که اولین بار پای منو به یک پارتی (مثلا تولد سمیرا جون) دعوت کرد. در حالی که سمیرا جونی وجود نداشت… من که تا آن روز از میدان آزادی بالاتر را تنهایی نرفته بودم با او به یکی از محله های بالای شهر که بعدا فهمیدم زعفرانیه است رفتم… لباس هایم مناسب همچین جایی نبود و باز افسرده و غمگین شدم و به خودم و جد و آبادم لعنت فرستادم… اما باز هم سارا کنارم آمد و با دست به پشتم زد و گفت: کجایی بابا؟
نگاه شرمساری به سارا کردم و گفتم بهتره من برگردم خونه!! از نگاهم فهمید منظورم چیست و با لبخند گفت: این که چیزی نیست رفیق… من فکر همه جاشو کردم.

موضوع : داستان جالب, داستان عاشقانه, داستان پند آموز, داستان کوتاه