آخرين مطالب
مطالب تصادفی
مجله عاشقانه
شارژ آنلاین
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
فروشگاه زیور آلات
موضوعات
خرید کارت شارژ همراه با جایزه خرید کارت شارژ ایرانسل شارژ مستقیم ایرانسل مجله سرگرمی شیکا
دستبند ماه تولد شما
محک
کپسول عشق
دوستان ما
آرشيو
اطلاعات سایت
information

سایت دانلــــــود نرم افزار اندروید کارت شارژ ایرانسل و همراه اول سئو و بهینه سازی سایت اس ام اس عاشقانه اس ام اس عاشقانه خرید شارژ ایرانسل خرید شارژ ایرانسل دوربین مداربسته خرید کارت شارژ تحصیل در قبرس خدمات مجالس شارژ ایرانسل اخبار استخدام خرید شارژ تور دبی تبلیغات متنی شما

۴ ديدگاه
داستان کوتاه “اعتیاد”
تاریخ ارسال : ۳۰ بهمن, ۱۳۹۱  ,  نویسنده : 

بلند شد و از خرابه بیرون زد.
کوچه و پس کوچه‌های محله‌ی قدیمی شهر را با جان کندن پشت سر می‌گذاشت. بعد از چند دقیقه راه رفتن به در خانه‌ی اکبر بوقی رسید.
دستش را روی زنگ گذاشته بود و تا صدای اکبر را از حیات خانه نشنید.
زنگ را رها نکرد. اکبر فریاد زد:
“مگه سر آوردی مرد حسابی یه کمی صبر کن.”
عزت ازپشت در با صدایی مرده گفت:
“داش اکبر به دادم برس که دارم از دست میرم.”
اکبر در را باز کرد و گفت:
“باز که تویی مرتیکه مگه بهت نگفته بودم این‌طرف‌ها پیدات نشه.”
-غلامتم آق اکبر این‌ دفعه رو کمکم کن. دفعه‌ی بعد دست پر میام.
-هر دفعه که همینو میگی مگه بهت نگفته بودم بدون پول اینجا نیای.
-وضعم خیلی خرابه داش اکبر به دادم برس.
-به درک به من چه ربطی داره!
هر دفعه کفگیرت به ته دیگ می‌ رسه میای سراغ من.
وقتی این کثافتو دستت گرفتی باید فکر این روزها رو می‌کردی.
وقتی به حرف‌های اکبر فکر کرد تمام وجودش سوخت.
سرش را بالا گرفت و به اکبر گفت:
“یادت رفته من کی بودم اکبر!
تمام محله‌ های این اطراف زیر دست‌های من می‌چرخید.
یادت رفته خودت یه بار با قدرت دعوات شده بود و اگه من پا جلو نمی‌ ذاشتم الان توی قبرستون خوابیده بودی،
اینارو همه یادت رفته؟!
-نه هیچکدوم از اینارو یادم نرفته ولی دیگه زمونه فرق کرده!
الان اگه پول نداشته باشی کسی جواب سلامتو هم نمیده.
سعی کرد در را ببنده ولی عزت دستش را لای در گذاشته بود و به او التماس می‌کرد.
در باز شد و عزت خودش را روی پاهای اکبر انداخت و با تمام قدرتی که در بدن داشت التماس می‌کرد.
اکبر وقتی دید سرو صدای زیادی راه افتاده مواد را به عزت داد و او شادمان به سمت خرابه‌ اش راه افتاد.

موضوع : داستان جالب, داستان پند آموز, داستان کوتاه
۵ ديدگاه
داستان کوتاه “تردید”
تاریخ ارسال : ۲۳ بهمن, ۱۳۹۱  ,  نویسنده : 

خیلی خود سر شده اند. حرف ،حرف خودشان هست .انگار نه انگار که دارم با انها صحبت می کنم . برای خودشان می چرخند هرکجا سرک می کشند ، شیطانی می کنند . حتی همین هفته گذشته وقتی به لباس فروشی رفته بودیم به جای اینکه دقت کنند ویک جنس خوب ،رنگ مناسب شخصیت و سلیقه من انتخاب کنند دائم به خانم قد بلند ی که دامن انتخاب می کرد زل زده بودند اینقدر نگاه کردند که ان خانم قد بلند هم متوجه شد و نگاهشان به هم گره خورد. انگار همدیگر را می شناختند ، ازدیدن این صحنه خجالت زده شدم و آنها را به بهانه پرو لباس به انطرف فروشگاه بردم . خودشان هم خجالت کشیده بودند ولی انگار به جز اون خانم هیچ چیزی را نمی دیدند ، این را وقتی فهمیدم که لباس نو را پوشیدم ولی ندیدند. با تکان سرم تلنگری بهشان زدم . نگاه سرسری به لباسم انداختند . از طرز نگاهشان فهمیدم که زیاد حوصله تماشای من و لباس های نوام را ندارند انگار برایشان فرقی نمی کرد . نمی دانم چرا اینطور شده اند . شاید به خاطر رفتار زننده و حرف بدی است که همسرم هفته پیش ، رو در رو به انها گفت : ازتان بدم می آید و چند بار این حرف را تکرار کرد، باشد.می دانم که همان موقع با خود گفته اند بشکند این دست که نمک ندارد .چون من با همسرم بواسطه انها اشنا شده ام و این را خودهمسرم هم می دانست چون من که عقل درست حسابی ندارم اینها بودندکه همسرم را دیدند و به من معرفی کردند . خیلی برایم زحمت کشیدند و انتساب ان حرف های رکیک حق شان نبود و دور از انصاف بود. فهمیدم که همان موقع شکستند ،شادیشان تمام شد . یادم می اید که انشب تا صبح نخوابیدند ووقتی صبح دیدمشان رنگشان سرخ سرخ شده بود .سر میز صبحانه هم انگار زنم را نمی دیدند از این بی اعتنایشان ناراحت شدم اما حق داشتند .بعد از صبحانه با هم رفتیم بیرون که هوایشان عوض شوند . اما تاثیری نداشت . انها در فاصله یک شب کلی تغییر کرده ، مثل سابق نبودند . توی همان روزها خیلی با هم درگیری داشتیم آنها یک طرف می کشیدند من یک طرف . اگر کسی متوجه این اختلاف ما می شد حتما خیلی به ما می خندید . روزهای اول اکثر اوغات من پیروز میدان بودم . حرف خودم را به کرسی می نشاندم .اما این روزها همه چیز فرق کرده و پیروز همیشگی آنهاهستند.

موضوع : داستان جالب, داستان کوتاه
۴ ديدگاه
داستان کوتاه “نیمه ی تمام”
تاریخ ارسال : ۱۶ بهمن, ۱۳۹۱  ,  نویسنده : 

dokhtarak%20%5BAloneBoy.com%5D%20aroosak داستان کوتاه نیمه ی تمام

قاضی روی میز خم شد: خب دخترم؛ دلت می خواد با مادرت زندگی کنی یا پدرت؟
دخترک زیر چشمی به قاضی نگاه کرد. چشم گرداند.
چند لحظه به زن و مرد خیره ماند.
قاضی از مرد و زن خواست که برای چند دقیقه دادگاه را ترک کنند.
دخترک با نگاه، رفتن آنها را دنبال کرد تا در بسته شد.
قاضی از جا بلند شد.
رفت و روی صندلی کنار او نشست: خب؟!
دخترک آه کشید: گیج شدم.
قاضی خم شد و همان طور که موی اورا نوازش می کرد، پرسید: چرا؟
دخترک رو به او کرد: آخه سارا میگه خودمو نصف کنم. یه نصفه رو بدم به پدر نصفه ی دیگرو به مادر. این طوری هیچ کدوم تنها نمی مونن. مگه نه؟

موضوع : داستان جالب, داستان کوتاه
۴۹ ديدگاه
داستان کوتاه “پزشک متکبر”
تاریخ ارسال : ۲۳ مهر, ۱۳۹۱  ,  نویسنده : 

پس از رسیدن یک تماس تلفنی برای یک عمل جراحی اورژانسی، پزشک با عجله راهی بیمارستان شد، او پس از اینکه جواب تلفن را داد، بلافاصله لباسهایش را عوض کرد و مستقیم وارد بخش جراحی شد.
او پدر پسر را دید که در راهرو می رفت و می آمد و منتظر دکتر بود. به محض دیدن دکتر، پدر داد زد: چرا اینقدر طول کشید تا بیایی؟ مگر نمیدانی زندگی پسر من در خطر است؟ مگر تو احساس مسئولیت نداری؟
پزشک لبخندی زد و گفت: “متأسفم، من در بیمارستان نبودم و پس از دریافت تماس تلفنی، هرچه سریعتر خودم را رساندم، و اکنون، امیدوارم شما آرام باشید تا من بتوانم کارم را انجام دهم، پدر با عصبانیت گفت: “آرام باشم؟! اگر پسر خودت همین حالا توی همین اتاق بود آیا تو میتوانستی آرام بگیری؟ اگر پسر خودت همین حالا میمرد چکار میکردی؟”
پزشک دوباره لبخندی زد و پاسخ داد: “من جوابی را که در کتاب مقدس انجیل گفته شده میگویم” از خاک آمده ایم و به خاک باز می گردیم… شفادهنده یکی از اسمهای خداوند است… پزشک نمیتواند عمر را افزایش دهد… برو و برای پسرت از خدا شفاعت بخواه… ما به بهترین شکل کارمان را انجام می دهیم به لطف و منت خدا ”
پدر زمزمه کرد: (نصیحت کردن دیگران وقتی خودمان در شرایط آنان نیستیم آسان است )!
عمل جراحی چند ساعت طول کشید و بعد پزشک از اتاق عمل با خوشحالی بیرون آمد… خدا را شکر! پسر شما نجات پیدا کرد و بدون اینکه منتظر جواب پدر شود، با عجله و در حالیکه بیمارستان را ترک می کرد گفت: اگر شما سؤالی دارید، از پرستار بپرسید.

موضوع : داستان پند آموز, داستان کوتاه
۲۵ ديدگاه
داستان کوتاه “دنیای مجازی”
تاریخ ارسال : ۸ شهریور, ۱۳۹۱  ,  نویسنده : 

donyaye%20%5BAloneBoy.com%5D%20majazi داستان کوتاه دنیای مجازی

 روزی با عجله و اشتهای فراوان به یک رستوران رفتم.
مدتها بود می خواستم برای سیاحت از مکانهای دیدنی به سفر بروم. در رستوران محل دنجی را انتخاب کردم، چون می خواستم از این فرصت استفاده کنم تا غذایی بخورم و برای آن سفر برنامه ریزی کنم.
فیله ماهی آزاد با کره، سالاد و آب پرتقال سفارش دادم. در انتهای لیست نوشته شده بود: غذای رژیمی می خورید؟ … نه

نوت بوکم را باز کردم که صدایی از پشت سر مرا متوجه خود کرد:
- عمو… میشه کمی پول به من بدی؟
فقط اونقدری که بتونم نون بخرم.
- نه کوچولو، پول زیادی همراهم نیست… باشه برات می خرم.

موضوع : داستان جالب, داستان پند آموز, داستان کوتاه
صفحه 1 از 141234567891011121314