آخرين مطالب
مطالب تصادفی
مجله عاشقانه
شارژ آنلاین
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
فروشگاه زیور آلات
موضوعات
خرید کارت شارژ همراه با جایزه خرید کارت شارژ ایرانسل شارژ مستقیم ایرانسل مجله سرگرمی شیکا
دستبند ماه تولد شما
محک
کپسول عشق
دوستان ما
آرشيو
اطلاعات سایت
information

سایت دانلــــــود نرم افزار اندروید کارت شارژ ایرانسل و همراه اول اس ام اس عاشقانه اس ام اس عاشقانه خرید شارژ ایرانسل خرید شارژ ایرانسل دوربین مداربسته خرید کارت شارژ تحصیل در قبرس خدمات مجالس شارژ ایرانسل اخبار استخدام طراحی سایت خرید شارژ تور دبی تبلیغات متنی شما

۲۹ ديدگاه
داستان “خیانت سام”
تاریخ ارسال : ۲۶ دی, ۱۳۹۱  ,  نویسنده : 

هر کی میخواست یه زندگی عاشقانه رو مثال بزنه بی اختیار زندگی سام و مولی رو بیاد می آورد. یه زندگی پر از مهر و محبت. تو دانشگاه بصورت اتفاقی با هم آشنا شدن ،سلیقه های مشترکی داشتن ،هر دو زیبا ،باهوش و عاشق صداقت و پاکی بودن و خیلی زود زندگی شون رو تو کلیسا با قسم خوردن به اینکه که تا آخرین لحظه عمرشون در کنار هم بمونن تو شادی دوستان و خانواده هاشون آغاز کردن.
همه چیشون رویایی بود و با هم قرار گذاشتن بودن یک دفترچه خاطرات مشترک داشته باشن تا وقتی پیر شدن اونا رو برای نوه هاشون بخونن و با یاد آوری خاطرات خوش هیچوقت لحظه های زیبای با هم بودن رو از یاد نبرن. واسه همین قبل از خواب همه چی رو توش مینوشتن. با اینکه ۵ سال از زندگیشون میگذشت هنوزم واسه دیدار هم بی تابی میکردند.
وقتی همدیگه رو تو آغوش میگرفتند دلاشون تند تند میزد و صورتشون قرمز قرمز میشد و تمام تنشون رو یه گرمای وصف نشدنی آسمونی فرا میگرفت…
همه چی خوب پیش میرفت تا اینکه سام اونروز دیرتر به خونه اومد، گرفته بود، دل و دماغی نداشت مولی اینو به حساب گرفتاری کارش گذاشت، اما فردا و فرداهای دیگه هم این قضیه تکرار شد وقتایی که دیر میکرد مولی ده ها بار تلفن میزد اما سام در دسترس نبود وقتی به خونه برمیگشت جوابی برای سوالات مولی که کجا بود و چرا دیر کرده نداشت.
برای مولی عجیب بود باورش نمیشد زندگی قشنگش گرفتار طوفان شده باشه. بدتر از همه اینکه از دفترچه خاطراتشون هم دیگه خبری نبود. تا اینکه تصمیم گرفت سام رو تحت نظر بگیره اولین جرقه های ذهنش با پیدا شدن چند موی بلوند رو کت سام شکل گرفت بعد هم که لباسهاشو بیشتر کنترل کرد بوی غریبه عطر زنانه شک اونو بیشتر کرد.
نه نه این غیر ممکن بود اما با دیدن چندین پیامک عاشقانه با یک شماره ناشناس در تلفن سام همه چی مشخص شد .سام عزیزش به اون و عشقشون خیانت کرده بود حالا علت تمام سردیها بی اعتناییها و دوریهای سام رو فهمیده بود. دنیا رو سرش خراب شد توی یک لحظه تمام قصر عشقش فرو ریخت و جای اونو کینه نفرت پر کرد. مرد آرزوهاش به دیوی وحشتناک تبدیل شده بود.
اون شب سام در مقابل تمام گریه ها و فریادهای مولی فقط سکوت کرد. کار از کار گذشته بود. صبح مولی چمدونش رو بست و با دلی مملو از نفرت سام رو ترک کرد و با اولین پرواز به شهر خودش برگشت. روزهای اول منتظر یک معجزه بود، شاید اینا همش خواب بود. اما نبود. همه چی تموم شده بود. اونوقت با خودش کنار اومد و سعی کرد سام رو با تمام خاطراتش فراموش کنه. هر چند هر روز هزاران بار مرگ سام خائن رو از خدا آرزو میکرد. ولی خیلی زود به زندگی عادیش برگشت.

موضوع : داستان عاشقانه, داستان کوتاه
۲۰ ديدگاه
یاد از آن روزی که بودی …
تاریخ ارسال : ۲۵ دی, ۱۳۹۰  ,  نویسنده : 

صدای تارش دلنشین بود و آوای زندگی را در گوش می نواخت. وقتی مضراب را میان پنجه های هنرمندش می گرفت، لحظاتی چشمانش را فرو می بست و انگار در دنیایی دیگر غرق است. و بعد تار را چنان به قلبش می چسباند که گویی عزیزترین موجود و وابسته اش را در آغوش گرفته. سپس بی اختیار می شد و فارغ از همه ی دنیا، ناله ی تارش را بلند می کرد.در آن لحظات چنان تقدسی داشت که وصف ناپذیر است ونه تنها من، که هر بیننده ای را محو هنر و عشق و معشوقش می ساخت.
اینگونه بود که با او آشنا شدم در یکی از مهمانیهای خانوادگی و دوستانه او – که از حالا به بعد با نام پریشان صدایش می کنم- هم جزو مهمانان بود. دوست برادر پروین که همکلاسیم بود محسوب می شد. بی صدا و بی ادعا وارد مجلس شد. گوشه ای نشست و بی آنکه سربلند کند، در خود فرو رفت. مهمانی شروع شد. جشن سالگرد پنجاهمین سال ازدواج پدربزرگ و مادربزرگ پروین بود. از کوچکترین نوه تا بزرگترین پسر شرکت داشتند. و در این میان تعدادی دوست – مانند من – نیز جزو مدعوین بودند.
اواخر شب، و پس از شام بود که اصرار فرشاد – برادر پروین – برای اینکه دست به تار ببرد شروع شد. اصلاً نمی پذیرفت، و کاملاً مشخص بود که تعارف نمی کند. اما وقتی فرشاد او را یک “استاد” تمام عیار معرفی کرد، پدربزرگ پروین که حدود ۸۰ سال سن داشت رو به او کرد و گفت:
- خب پسر جون، یعنی می خوای روی من مو سفید رو هم زمین بیندازی؟ و اینطور شد که “پریشان” مضراب بدست گرفت تا اولین زخمه را بر دل من بنوازد.
از همان لحظه ی اول احساس کردم که به او علاقمندم. اما از آنجا که همیشه دختری لوس و ننر بودم و می خواستم دیگران را با تحقیر کردن به زانو درآورم، برخورد اولمان تبدیل به یک برخورد خصمانه شد. قضیه اینطوری شروع شد که…

موضوع : داستان عاشقانه, داستان پند آموز, داستان کوتاه
۱۶ ديدگاه
داستان عاشق پیانو
تاریخ ارسال : ۲۳ دی, ۱۳۹۰  ,  نویسنده : 

چشماشو بست و مثل هر شب انگشتاشو کشید روی دکمه های پیانو . صدای موسیقی فضای کوچیک کافی شاپ رو پر کرد . روحش با صدای آروم و دلنواز موسیقی , موسیقی که خودش خلق می کرد اوج می گرفت . مثه یه آدم عاشق , یه دیوونه , همه وجودش توی نت های موسیقی خلاصه می شد . هیچ کس اونو نمی دید . همه , همه آدمایی که می اومدن و می رفتن. همه آدمایی که جفت جفت دور میز میشستن و با هم راز و نیاز می کردن فقط براشون شنیدن یه موسیقی مهم بود . از سکوت خوششون نمیومد . اونم می زد . غمناک می زد , شاد می زد , واسه دلش می زد , واسه دلشون می زد . چشمش بسته بود و می زد . صدای موسیقی براش مثه یه دریا بود . بدون انتها , وسیع و آروم . یه لحظه چشاشو باز کرد و در اولین لحظه نگاهش با نگاه یه دختر تلاقی کرد . یه دختر با یه مانتوی سفید که درست روبروش کنار میز نشسته بود . تنها نبود … با یه پسر با موهای بلند و قد کشیده . چشمای دختر عجیب تکونش داد … یه لحظه نت موسیقی از دستش پرید و یادش رفت چی داره می زنه . چشماشو از نگاه دختر دزدید و کشید روی دکمه های پیانو . احساس کرد همه چیش به هم ریخته . دختر داشت می خندید و با پسری که روبروش نشسته بود حرف می زد . سعی کرد به خودش مسلط باشه . یه ملودی شاد رو انتخاب کرد و شروع کرد به زدن . نمی تونست چشاشو ببنده . هر چند لحظه به صورت و چشای دختر نگاه می کرد . سعی کرد قشنگ ترین اجراشو داشته باشه … فقط برای اون .

موضوع : داستان عاشقانه, داستان کوتاه
۱۰ ديدگاه
مراقب چشمان من باش
تاریخ ارسال : ۱۸ دی, ۱۳۹۰  ,  نویسنده : 

دختری بود نابینا که از خودش تنفر داشت. نه فقط از خود، بلکه از تمام دنیا تنفر داشت.او از همه نفرت داشت الا دلداده اش. روزی، دختر به پسر گفت که اگر روزی بتواند دنیا را ببیند، آن روز روز ازدواجشان خواهد بود. تا این که سرانجام شانس به او روی آورد و شخصی حاضر شد تا یک جفت چشم به دختر اهدا کند.و دختر آسمان را دید و زمین را ،رودخانه ها و درختها را، آدمیان و پرنده ها را و نفرت از روانش رخت بر بست.دلداده اش  به دیدنش آمد و شادمانه از دختر پرسید: بیا و با من عروسی کن ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام. دختر وقتی که دید پسر نابینا است، شوکه شد! دختر برخود لرزید و به زمزمه با خود گفت :این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند؟ دلداده اش هم نابینا بود. بنابراین در پاسخ گفت: متاسفم، نمی توانم باهات ازدواج کنم، آخه تو نابینایی. پسر در حالی که بغض گلویش را گرفته بود، سرش را پایین انداخت و از کنار دختر دور شد، بعد رو به سوی دختر کرد و خداحافظی کرد در حالی که در قلبش زمزمه میکرد : “مراقب چشمان من باش“!

موضوع : داستان عاشقانه, داستان کوتاه
۳۹ ديدگاه
داستان عشق داداشی
تاریخ ارسال : ۱۶ دی, ۱۳۹۰  ,  نویسنده : 

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو “داداشی” صدا می کرد .
به اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .
آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت: متشکرم.
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .
تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوستش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از ۲ ساعت دیدن فیلم و خوردن ۳ بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : متشکرم.
روز قبل از جشن دانشگاهپیش من اومد. گفت : قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد …

موضوع : داستان عاشقانه, داستان پند آموز, داستان کوتاه
صفحه 1 از 9123456789