![]() |

من اگر دیوانه ام
با زندگی بیگانه ام
مستم اگر یا گیج و سرگردان و مدهوشم
اگر بی صاحب و بی چیز و ناراحت
خراب اندر خراب و خانه بر دوشم
اگر فریاد منطق هیچ تأثیری ندارد
در دل تاریک و گنگ و لال و صاحب مرده ی گوشم

تا کجای قصه را باید ز دلتنگی نوشت
تا به کی بازیچه بودن توی دست سر نوشت
تا به کی با ضربه های درد باید رام شد
یا فقط با گریه های بی قرار آرام شد
بهر دیدار محبت تا به کی در انتظار
خسته ام از زندگی با قصه های بی شمار
بیا به گذشته بریم و از این روزگار
سر کلاس انشا و آموزگار
میگه تو آسمون آبی بدون دود
بگید تابستون امسالتون چگونه بود؟!
صدای من می لرزه وقتی که میشینه تو حلقم
خاطرات همه مثل یه تیره تو قلبم
ولی من تو دست نوشته هام غم داشتم
کلی حرفه نگفتم تو دلم انباشتست
خیلی بد میشه اگر از این حرف ها
چیزی بفهمه از زندگیم بغل دستی
یعنی خون همه آدما از من رنگین تره
که باره رو دوش من از همه سنگین تره؟!
به هر دوستی رسیدیم حق مون رو خورد گفت: علی یارت!
هر کی اوضامون و دید گفت حتما حکمتی داره
من نمی خوام قسمتم این باشه
یه روز بلا سرم نیاد کائنات از هم می پاشه!
فهمیدم حتی تو گریه هام هم خندیدم
نه !یه روزه خوشم ندیدم
اما باز واسه فردا جنگیدم… جنگیدم من!

حرفهایم را تعبیر میکنی، سکوتم را تفسیر…
دیروزم را فراموش، فردایم را پیشگویی…
به نبودنم مشکوکی، در بودنم مردد…
از هیچ گلایه میسازی و از همه چیز بهانه…
من کجای این نمایشم؟!












