فروشگاه عاشقانه جشنواره زمستانی فروشگاه اینترنتی ارسال رایگان
آخرين مطالب
آخرین محصولات
عضویت در خبرنامه
آخرين نظرات سايت
موضوعات
۲۱ ديدگاه
یاد از آن روزی که بودی …
نویسنده : 

صدای تارش دلنشین بود و آوای زندگی را در گوش می نواخت. وقتی مضراب را میان پنجه های هنرمندش می گرفت، لحظاتی چشمانش را فرو می بست و انگار در دنیایی دیگر غرق است. و بعد تار را چنان به قلبش می چسباند که گویی عزیزترین موجود و وابسته اش را در آغوش گرفته. سپس بی اختیار می شد و فارغ از همه ی دنیا، ناله ی تارش را بلند می کرد.در آن لحظات چنان تقدسی داشت که وصف ناپذیر است ونه تنها من، که هر بیننده ای را محو هنر و عشق و معشوقش می ساخت.
اینگونه بود که با او آشنا شدم در یکی از مهمانیهای خانوادگی و دوستانه او – که از حالا به بعد با نام پریشان صدایش می کنم- هم جزو مهمانان بود. دوست برادر پروین که همکلاسیم بود محسوب می شد. بی صدا و بی ادعا وارد مجلس شد. گوشه ای نشست و بی آنکه سربلند کند، در خود فرو رفت. مهمانی شروع شد. جشن سالگرد پنجاهمین سال ازدواج پدربزرگ و مادربزرگ پروین بود. از کوچکترین نوه تا بزرگترین پسر شرکت داشتند. و در این میان تعدادی دوست – مانند من – نیز جزو مدعوین بودند.
اواخر شب، و پس از شام بود که اصرار فرشاد – برادر پروین – برای اینکه دست به تار ببرد شروع شد. اصلاً نمی پذیرفت، و کاملاً مشخص بود که تعارف نمی کند. اما وقتی فرشاد او را یک “استاد” تمام عیار معرفی کرد، پدربزرگ پروین که حدود ۸۰ سال سن داشت رو به او کرد و گفت:
- خب پسر جون، یعنی می خوای روی من مو سفید رو هم زمین بیندازی؟ و اینطور شد که “پریشان” مضراب بدست گرفت تا اولین زخمه را بر دل من بنوازد.
از همان لحظه ی اول احساس کردم که به او علاقمندم. اما از آنجا که همیشه دختری لوس و ننر بودم و می خواستم دیگران را با تحقیر کردن به زانو درآورم، برخورد اولمان تبدیل به یک برخورد خصمانه شد. قضیه اینطوری شروع شد که…

موضوع : داستان عاشقانه, داستان پند آموز, داستان کوتاه